آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

خدایا چرا؟

میخواستم امروز یه پست شاد بنویسم واسه تعریف از برخوردهام با مدیرمون و ... 

 

ولی چند لحظه پیش مدیرمون همه رو واسه یه جلسه احضار کرد و بدترین خبر ممکن رو بهمون داد.دفتر ایران شرکتمون داره بسته میشه یعنی همه مون بیکار میشیم. 

بدلیل اینکه یه شرکت ایرانی با رشوه و زیر میزی تونسته اسم مارو جعل کنه و بدون هیچ پشتوانه بین المللی داره کا انجام میده و به نحو بدی داره با کارهای غلطش مارو بی اعتبار میکنه . مدیران ارشد ما رسما تقاضای رسیدگی از مراجع دولتی کردند ولی هیچ ترتیب اثری داده نشد و مدیران تهدید کردند که اگه رسیدگی نشه دفتر ایران رو میبندند و  مقامات دولتی هم به یه ورشون گرفتند. 

خیلی جالبه که شرکتی با ۹۰۰ شعبه و ۷۰۰ لابراتوار و ۲۶۰۰۰ کارمند در دنیا اصلا ارزشی واسش توی این مملکت قائل نیستند.... 

 

خدایا آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه داشتیم رو پای خودمون وایمیستادیم. 

بعد از این همه خرحمالی و این در واون در زدن تازه شغلی متناسب اب کاراییهام واستعدادم با حقوق خوب پیدا کرده بودم. 

خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

اون خبر خوب یادتونه ؟ امروز صبح رفتیم قرارداد واسه ماشین نوشتیم بعد از ۳ سال بی ماشینی  

حالا باید بریم لغوش کنیم چونکه دیگه با این شرایط نمیتونیم قسط هاشو بدیم 

بعد ازین همه سختی و تلاش که تونستیم پول پیشو جور کنیم درست همون روزی که قراردادشو نوشتیم باید این اتفاق می افتاد 

 

خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

طفلی مدیرمون خودش حسابی ناراحت بود واسه این سورپرایزش ولی اون هم کاری ازش برنمیاد چون این تصمیم مدیران ارشد شرکته و به لطف مملکت بی در و پیکر ما. 

 تف به این مملکت بی قانون که صلاحیت با بیکفایت هاست 

 

خدای چرا داغونم کردی؟ 

 

دارم میمیرم 

 

خواهش میکنم واسم دعا کنید

از اون بالا مدیر میایه

امروز قراره مدیرمون از لندن بیادش . یعنی این آقای مدیر مافوق مدیر مون توی ایرن هستش و مدیر کل دفاتر مرتبط با ایران توی کشورهای دیگه س. 

تا به حال فقط باهاش ارتباط تلفنی و ایمیلی داشتم و از نزدیک ندیدمش.واسه همین مقادیر متنابهی استرس دارم . جالبه سعید از من بیشتر استرس داشت و صبح منو زودتر بیدار کرده و هی اصرار داشت که سریعتر آماده شم. 

خب واسه همین امروز من یک کارمند کوشا هستم که زیاد قصد وبگردی ندارم (معلومه

 

تلگراف نوشت: 

پنجشنبه: 

  • از صبح ساعت ۸.۵ تا شب ساعت ۹ کار . کار . کار  
  • حدود ظهر بیرون آمدن دست امداد الهی از آستین سعید به مدت چند ساعت 
  • نزدیکهای ساعت ۹ دور فوق سریع سانی و نهایتا چپاندن ظرف ته چین در فر  
  • نشستن روی مبل همانا و به صدا در امدن زنگ در همانا 
  • گذراندن یک شب عالی در کنار مهمانهای بسیار عزیز 

جمعه: 

  • خوابیدن تا ساعت ۹  
  • راضی کردن سعید واسه نرفتن سر کار و امدن به چیتگر با بقیه(مهمون آبجی بزرگه بودیم) 
  • راهی شدن کاروان راهیان پارک چیتگر 
  • دوچرخ سواری کاروان ۱۲ نفری سانی و دوستان زبل در پیست 
  • زمین خوردن سانی به لطف داداشی  (کبودی و درد مستدام آرنج و زانو)
  • تذکرهای اعصاب نواز سعید از پشت سرم (از راست برو ترمز بگیر حالا نگیر تند برو کند برو)
  •  حمله به سفره رنگارنگ ناهار(جوجه کباب . خوراک گوشت. فسنجون) 
  • بازی (ورق. بی بی سلام .وسطی والیبال) 
  • خندیدن به مزه پرانی های بیشمار پسرخاله بانمک  
  • برگشت به خانه فیلم دیدن و پفک خوردن با سعید جون 
  • در آوردن ته باقی مانده دسرهای دیشب و تما شای پ*ا*ر*ا*ز*ی*ت 
  • بیهوش شدن تا صبح

واسه سعید جونم: 

هنوزم واسه قضیه که میدونی ازت دلخورم و میدونی که زمان و تلاش تورو میخواد تا واسم حل بشه و لی دوستت دارم 

عاشق اینم  که نصفه شبها هر وقت بیدار میشی منو بغل میکنی و میبوسی با اینکه فکر میکنی من خوابم من حس میکنم بعدش مثل همیشه توی بغلت خوابهای شیرینی میبینم

آشپزک(ژیگو وخورشت جوجه کباب)

با اینکه سعید خیلی دوست داره من یه وبلاگ هدفمند و با سابجکتی مشخص مثل آشپزی یا مسائل اجتماعی داشته باشم ولی من دودستی چسبیده ام به روزمره نویسی و همه جیز نویسی ولی امروز به خاطر جوجوی نازنین و بانوی گل دستور دوتا از غذاهای مهمونیمو اینجا میذارم . امیدوارم درست کنید و خوشتون بیاد. هردوش هم راحته وهم واسه مهمونی شیکه و خوش خوراک.

  

ژیگو: 

گوشت راسته گوساله 

سیر 

کره یا روغن زیتون 

یه نخ محکم وجون دار 

  

گوشت ژیگو بهتره از یک گوساله ترو نازه و تپل انتخاب بشه و همچنین یکدست وصاف و صوف باشه یک قطعه مستطیلی شکل به ابعاد دلخواه (واسه من تقریبا طولش ۲۴ سانت عرضش ۱۰تا ۱۵ سانت و قطرش هم ۵ تا ۷ سانت بود) از گوشتو جدا میکنی و سعی میکنیم که صاف و صوف و مرتب دربیاد توی برش. بعدزیر و روی گوشتو هی با چاقو سوراخ میکنیم و توی هر سوراخ یه حبه سیر پوست کنده فرو میکنیم تقریبا من توی هر قطعه ای ده تا ۱۲ تا حبه سیر چپوندم (بستگی به ذائقه تون داره ولی بدون سیر اصلا نمیشه ژیگو درست کرد یه چیزی هم بگم بعد از پخت اصلا اثری از سیرها دیده نمیشه یعنی کاملا آب میشه ) 

بعد با نخ دور تا دور گوشتو میبندیم و فرم میدیم تا شکل مستطیل و کشیده پیدا کنه.با نمکدان نمک به چند طرف گوشت میپاشیم.و اگه دوست دارید فلفل هم میپاشید. 

حالا توی ماهیتابه کره رو آب میکنیم (یا روغن زیتون ولی با کره خوش طعمتره)و  با حرارت کم اطراف گوشتو خوب سرخ میکنیم وقتی سرخ شد یک لیوان آب میریزیم روش و شعله زیر تابه رو کم کم میکنیم و میزاریم واسه خودش بپزه . هر وقت آب گوشت داره تموم میشه یک لیوان دیگه آب اضافه میکنیم تا وقتی که کاملا گوشت بپزه. تقریبا پخت کامل این غذا اگه گوشت تازه وترد باشه ۵ تا ۶ ساعت طول میکشه . نکته مهم این که نباید اب رو یه دفعه اضافه کرد بلکه در هر مرحله یک لیوان میریزیم وقتی تموم شد یک لیوان دیگه اضافه میکنیم .در کل من واسه دو  قطعه بزرگ ژیگو بین ۲ تا ۳ لیوان آب توی سه مرحله اضافه کردم.و در اخر هم نباید زیاد آب بمونه .اگه بخواهیم سس درست کنیم در حدود یک لیوان و یا کمتر (برای یک قطعه ژیگو)کافیه واسه سسش. وقتی کاملا پخت آب گوشتو میریزم توی یه ظرف دیگه و دباره اطراف گوشتو با کمی کره سرخ میکنیم.

 

سس ژیگو:آب گوشت رو صاف میکنیم و میزاریم روی شعله ملایم ویک قاشق سرخالی رب یا آب گوج میریزم توش وخوب هم میزنیم سپس سه تا زرده تخم مرغ رو خوب هم میزنیم و میریزم توی آبگوشت و تند تند هم میزنیم تا نبنده . دوتا جوش که زد از روی حرارت برمیداریم  و ۲۰۰ گرم خامه(واسه حدود ۱.۵ لیوان آبگوشت) رو بهش اضافه میکینم وهم میزنیم و در اخر هم کمی سبزیجات معطر ریز خرد شده(جعفری و ترخان ونعنا) 

 

من واسه سرو کردن ژیگو کمی از سس رو اطراف ژیگو توی ظرف ریختم و دورشو هم با پوره سیب زمینی تزیین کنیم خمشکل میشه. بقیه سس هم توی ظرف سس خوری کنارش گذاشتم. 

 

خیلی خوشمزه س و اونایی که غذاهای گوشتی دوست دارند حتما میپسندن. یادمه بار اول که درشت کردم سعید هی میگفت سانیییییییی این واسه ما دوتا خیلی زیاده  میمونه رو دستمون تا یه هفته باید بخوریم ولی جاتون خالی به شب نرسیده تهشو در آورد. 

 

 

خورشت جوجه کباب  

 

این خوراکو بار اول خونه خواهر شوشو خوردم وخیلی خوشم اومد . اون شبم همه مهمونا خوششون اومد. 

واسه هر ۶ نفر یک مرغ لازم داره( اگه که غذای دیگه ای نیست) ولی من اون شب واسه ۲۸ نفر ۲ تا مرغ کامل گذاشتم و زیاد هم اومد(چون ۲ مدل دیگه هم غذا داشتم) 

آگه تعداد کم باشه واسه هر نفر یک حبه سیر و یک قاشق ماست و یک قاشق سس مایونز در نظر میگیریم . اگه تعداد زیاد باشه واسه هر مرغ ۶ حبه سیر و ۶ قاشق ماست و ۶ قاشق سس مایونز . 

 سیر رو یا رنده و یا له مکینم باید کاملا له بشه بعد توی کره تفت میدیم به حدی که بوی خامیش گرفته بشه نباید سرخ بشه و تغییر رنگ بده . ماست و سس رو با هم ترکیب کرده و خوب هم میزنیم تا یکدست بشه بعد به سیر اضافه میکنیم و کمی تفت میدهیمو سپس زعفران اضافه میکنیم و هم میزنیم. و سپس مرغها رو که مدل جوجه کبابی خرد کردیم به بقیه مواد اضافه کرده و کمی تفت میدهیم و دراین مرحله هنگام تفت دادن نمک هم میزنیم. بعد به اندازه یک لیوان آب اضافه میکنیم و زیر قابلمه رو کم میکنیم . 

یک ربع قبل از این که غذا رو سرو کنیم ۴ قطعه ذغال رو خوب سرخ میکنیمهمزمان با سرخ شدن ذغالها توی یک کاسه روغن میریزیم و میزاریم توی قابلمه روی جوجه ها و سپس ذغالهای سرخ شده رو میندازیم توی روغن و در قابلمه رو سریع میبندیم وقتی دود ذغالها تموم شد کاسه رو از توی قابلمه در میاریم. با اینکار جوجه ها طعم کبابی میگیرند. 

 

امیدوارم خوشتون بیاد و با لذت نوش جون کنید.

خانم خانه میزبان

فرداشب یه عالمه مهمون دارم   مامی اینا خواهری ها و متعلقاتشان خاله و متعلقاتش داداشی ها و نیمچه متعلقاتشان حدود ۳۰ نفر حالا چه کار کنم؟ 

فکر کن توی خونه ۶۵ متری ما اگه مساحت بالکن و دستشویی و حموم هم حساب کنیم به هرکی حدودا ۲ متر فضا واسه تحرک و نفس کشیدن میرسه بیچاره اونی که دستشویی بهش میرسه  

به قول گرازه توی کارتون پومبا: عیبی یوخچه بابا 

مهم اینه که من سعی میکنم همه چی عالی باشه و با روی باز از مهمونام پذیرایی میکنم 

از دو روز پیش منوی غذامو اماده کردم : 

 

ژیگو 

خورشت جوجه کباب 

ته چین لوبیا پلو با کمک مطبخ رویا جون 

برنج ساده زعفرانی 

سالاد کلم سفید با سبزیجات معطر 

 دسر موزاییک  با کمک مطبخ رویا جون 

ژله آکواریوم(واسه کوچولوها)  بازم با کمک مطبخ رویا جون 

 

البته سعید میگه جوجه کبابو چون حیاط خلوت هم داریم به صورت کبابی درست کنه خودش ولی با اون همه مهمون دوست ندارم سر شام هی سعید به جای اینکه پیش مهمونا باشه هی بره تو حیاط تازه بعدشم کف حیاط و آشپزخانه پر گرد ذغال میشه 

غذاهایی انتخاب کردم که وقت آمدن مهمونا یا روی گاز در حال پختن باشند و یا توی فر و نخوام جلوی مهمونام هی بدو بدو بین اجاق گاز و آشپزخانه برم و بیام 

البته سعید هی میگه یه خورشت کلاسیک مثل قرمه سبزی درست کن ولی من همیشه دوست دارم غذاهای متنوع و غیر روتین درست کنم . قرمه سبزی رو قبلا که درست کردم تعریف نباشه خیلی هم عالی میشه قرمه سبزی هام ولی هنجار شکنی رو دوست میدارم بر عکس سعید که به اصول و سنت ها چسبیده و از تغییر اندکی واهمه داره. واسه همینه که مکمل همدیگه هستیم دیگه. یعنی من همیشه در عرصه تنوع و ریسک واسه خودم میتازم و سعید رو هم میتازونم و سعید هم وقتی به پیچ های خطرناک میرسیم ترمزو میکشه.  

(بحث آشپزی به رسید به فلسفه زندگی ولی خب زندگی مگه از همین جزییات تشکیل نشده؟)

  

ژله موازییک رو بار اولمه درست میکنم امیدوارم خوب بشه یعنی قبلا هم که بار اول از مطبخ رویا جون واسه مهمونی رولت کوکو سبزی و ژله اکواریوم درست کردم خوب شد  

اگه نشد هم چی؟؟؟... عیبی یوخچی  قایمش میکنم تو یخچال تا یه هفته صبح و ظهر و شب میدم به سعید جون بخوره

 

 

فردا رو مرخصی گرفتم  

امروز عصر باید یه سری موادی که نمیشه به سعید بسپارم مثل پودر ژلاتین و قالب ژله و... اینارو برم بخرم بعدش خونه رو تمیز کنم   

  

همه چی خوب پیش میره من میدونم 

 

پی. اس.:واسه یه قضیه ای با سعیدداریم اقدام میکنیم اگه همه چی به نحو احسن انجام شد توی هفته آینده واستون میگم لطفا لطفا واسمون دعا کنید ممنون

 

تعطیلات دنباله دار.

پنج شنبه بنا به روایاتی قرار بود آخرین روز ماه رمضون باشه . از اونجایی که به خاطر کار سعید ما هیچ افطاری رو پیش هم نبودیم ،تصمیم گرفتم روز آخر با هم افطار کنیم البته به سعید نگفتم ولی هی زنگ میزدم ازش میپرسیدم هنوز روزه اس یا نه،آخه بدون سحری روزه رفته بودیم و میترسم زیر آبی بره هی بهش انگیزه میدادم و میگفتم اگه روزه تو نخوری یه جایزه داری 

 

خلاصه دم افطار شال و کلاه کردم رفتم یک کیلو حلیم و یک پرس مرغ سوخاری خریدم و رفتم پیشش . قیافه اش لحظه ای که من از در وارد شدم دیدنی بود اصلا انتظارشو نداشت . جالبه که دقیقا سر افطار رسیدم . جاتون خالی دلی از عزا در اوردیم به خصوص که حلیمش عالی بود یعنی عین حلیم خونگی ،اینجایی که ازش گرفتم غذاهاش همه سنتی هست و بسیار خوشمزه شامل کوفته ،دلمه آش رشته،آش شله قلمکار ، میرزا قاسمی(گشنه تون شد؟منم همینطور ) و... شعارش هم اینه: آشپزی از روی دست مادر بزرگ حتی یه موقع که آدم مهمون داره میتونه از اونجا غذا بگیره و هیچکی هم شک نکنه که از بیرون گرفته فقط اگه  مهمونادستورپختشو پرسیدن اینجوری نگاشون کنید 

 

خدا جونم الان یه دفعه هرچی نوشتم پرید  وقت هم ندارم دوباره بنویسم فقط اون تیکه بالارو کپی کرده بودم حفظ شد پس چیرا؟ 

باید فردا دوباره بنویسم 

 

دیدین برگشتم؟ هههههه(به یاد سنجد) 

 

خلاصه جاتون خالی مشغول خوردن افطاری بودیم که یه مهمون عزیز هم رسید. بابای سعید و به اصرار نشوندیمشون که با ما همسفره بشن . کلی هم از من تعریف کرد و از سعید خواست قدر همچین همسر دسته گلیو خوب خوب بدونه و منو روی تخم چشماش نگه داره(سعید میدونی که گوش کردن به حرفهای پدر و مادر از اهم واجباته ،نه؟

شب میخواستیم بریم خونه خواهری واسه سر سلامتی و خیر مقدم گفتن به پدر شوشو و مادر شوشوی خواهری که نشد . به جاش اومدیم خونه و اوقات شریفمونو با پفک و هایپ و کارتون هیولا ها علیه بیگانه ها پر کردیم . 

تا اینکه خواهری بزرگه سعید زنگ زد و عیدو تبریک گفت و ما فهمیدیم عید شده و زنگ زدیم به بزرگترها تبریک گفتیم و قرار گذاشتیم که فردا بریم خونه مامانم واسه ناهار آخه خاله کوچیکم که گله منه و غش میمیرم واسش + شوهر و بچه هاش بعد از مدتها وعده دادن جمعه بالاخره قرار بود بیان تهران و مامانم گفت که واسه ناهار منم برم اونجا  

ولی صبح من تصمیم داشتم تا ساعت ۱۱ بخوابم البته که سعید چون عادت به سحرخیزی داره (اه اه اه)و از ساعت ۷.۳۰ بیدار بود طاقت نیورد و منو طی یک حرکت شهادت طلبانه ساعت ۹ بیدار کرد تا خداحافظی کنه بره سر کار ای خداااااا (جلو خودمو میگیرم و چیزی نمیگم

منم خوابم پرید و پاشدم به کارهای تمام نشدنی خونه پرداختم و در ضمن یک عدد کیک مرغ توپ درست کردم که با خودم ببرم خونه مامی و بالاخره ساعت ۸ شب نزول اجلال کردیم خونه مامانم اینا . دلم میخواست خالمو بچلونم این شکلی شهاینقدر که دلم تنگ بود واسش دوستی سانی خرسه که میگن همینه خودشه 

بچه هاشم حسابی بزرگ شده بودند ۲ تا پسر داره خالم یکیش سوم راهنمایی یکی هم سوم دبستان به خصوص کوچیکه که تپل و چلوندنیه حسابی  

شوهرشم یکی از مردان نیک و باحال دنیاست

آخه این خالم از عروسی من(۲ سال پیش ) دیگه نیومده بود تهران (شیراز زندگی میکنن) و از اونجایی هم که خیلی دوست داشتنی و عزیزه حسابی واسش پرپر میزدیم .  

جالبه که الان همزمان با داییم که اونم از شیراز گفته بودم اومدن واسه راهی کردن دخملش به ایتالیا اومدن. 

 و این دایییم هم دوست داشنی ترین داییمه (۴ تا دایی دارم)

 در نتیجه حسابی جمعمون جمع بود و اون شب خیلی خوش گذشت. 

جاتون خالی اون حلوای مخصوص هم مامانم پخته بود و واقعا خوشمزه بود حلوا بود با لبهات بازی میکرد . سونجونم که از قبل زنبیلشو گذاشته بود خونه مامانم اینا هم فراموش نشده بود و مامانم واسش یه ظرف جدا گذاشته بود .  

حالا این دایجون شیطون و خواهر کوچیکه بلا (لی لی ) هی تبلیغات منفی میکردن و میگفتن ازین حلواها نخورید مریض میشیدها ببینید الی (خواهر آخری که سرما خورده بودو در وضعیت افقی به سر میبرد) یه قاشقشو خورد به چه روزی افتاد. میخواستن مارو از راه به در کنند که سهم خودشون بیشتر بشه ولی ما فریب این توطئه هارو نخوردیم و تازه به سونجونم زنگ زدم گفتم اگه میتونی همین امشب بیا حلواتو بگیر که مشتری زیاد داره. سونجونم هم همون دور و بر بود سه سوته خودشو رسوند تازه شم مامی جونم یه ظرف اضافه هم داد چون که باباش اینا هم خونه شون بودند گفت کم نیاد.  

شامو دور هم خوردیم و مامی کتلت و ماکارونی پخته بود کیک مرغ سانی خانوم هم اون وسط میدخشید همه خیلی خوششون اومد . 

 

 مامی همه رو به اضافه اون یکی خواهرام که اون شب نبودند واسه فردا ناهار دعوت کرد . ما هم که از قبل برنامه رفتن به بیت پدر شوشو گذاشته بودیم خانواده شوهر را فروخته و دوباره عزم تلپیدن در خانه مامی نمودیم .  

 

از خاله اکتیوم بگم که کلا یک لحظه اروم نمیشینه .همش در حال کمک کردنه یعنی به عبارتی ما به اون کمک میکنیم . خیلی کدبانو و با سلیقه و زرنگه همش یا داره مرتب میکنه یا وسایل سفره رو اماده میکنه یا آشپزی میکنه و به قول برو بچس هیچ راهی واسه آدم نمیزاره مگه اینکه ببندیمش به تخت ، بلکه هم آروم بگیره. مامی هم که آبجی ارشد باشه اینجوریه . یعنی یه لحظه بیکار نمیتونی ببینیش . چه اون موقع که شاغل بود (مامی دبیر بود) چه حالا که بازنشسته شده. یعنی اون موقع ها حتی یه دوره که مامی معاون دبیرستان و پیش دانشگاهی بود و مسئولیتش خیلی زیاد ولی زندگی ما همیشه منظم و همه چی روی اصول بود. تازه با وجود اینکه دانشگاه هم میرفت  و یه مدرک فوق دیپلم هم به غیر از لیسانسش داره و ۸ تا هم بچه  

تازه همیشه صبح که ما میخواستیم بریم مدرسه صبحانه و بسته خوراکیمون آماده بود ناهار هم در حال جا افتادن روی اجاق بود. به درس هممون هم میرسید خدارو شکر هر ۸ تامون توی رشته های خوبی تحصیل کردیم و تازه خونه ما یه خونه پر رفت و آمد بوده همیشه. 

واقعا من همیشه به پشتکار و تلاش مامانم غبطه میخورم . شاید من اگه جای اون بودم که یه شوهر پولدار داشتم .مینشستم توی خونه و هی خرج میکردم ولی مامی با داشتن ۴ تا بچه دیپلمشو گرفت وبعدش در حینی که تعدادمون به ۸ تا رسید لیسانسشو هم گرفت و جزو یکی از موفقترین دبیرهای شهر بود تازه همیشه هم به کدبانو بودن توی فامیل شهره بود و هیچ کاری رو هیچ وقت سخت نمیگیره به اصطلاح میزنه توی دل کار . واسه ما هم این از بچگی یه روند طبیعی بود و مثلا واسه ما دخترها این طبیعیه که از شب قبل به فکر ناهار فردا باشیم و در ضمن کار بیرون همیشه به خونه زندگیمون برسیم و از اون مهمتر مشاور و همفکر و دوست شوهرمون هم باشیم . 

حالا من یکی قسر دررفتم بماند ولی آبجی بزرگها هم دقیقا عین مامی هم در جامعه آدمهای موفقی هستن و هم همسر و مادر خوبی میباشند . 

مثلا من اولها که عروس خانواده سعید اینا شده بودم تعجب میکردم که مامی سعید تازه ۱ یا ۲ ساعت مونده به ناهار تازه به فکر غذا پختن و اینکه چی بپزه میفته همیشه هم منو غذاشون مشخصه یعنی یه خط در میون خوراک مرغ و قیمه بادمجون(مامی سعید خیلی ماه و دوست داشتنیه و اینکه یه کمکی دست و پا کنده چیزی از مهربونی و خوبیش کم نمیکنه) ولی مامی من وقتی ساعت ۱۰ صبح میریم خونشون ناهارش داره میپخه و همه چی آماده س. 

سعید اولا خیلی واسش جالب بود که من همیشه از قبل به فکر برنامه ریزی کارهام هستم حالا هرچی که باشه چه آشپزی چه کار بیرونم  و خیلی ذوق مینمود.  

حالا غرض اینکه این خاله کوچیمه دیگه گوی سبقت از استادش هم ربوده و مثلا الان که توی مسافرت هست هم لحظه ای از پا نمینشینه من که مثلا اونجا خونه بابامه باید اگه بخوام کاری بکنم پشت سرش بدوم  

شنبه اول یه جعبه شیرینی خریدم رفتم خونه خواهری واسه عرض ادب به پدر و مادر شوشوی خواهری (خیلی دوست داشتنی و محترم هستند و من خیلی دوستشون دارم در عین اینکه الان دلم هم واسشون کبابه چون پارسال عید دختر کوچیکشون توی یه حادثه از دست دادند که دوست داشتنی ترین و مهربونترین خواهر شوهر خواهریم بود و سه تا دختر ازش به جا مونده که بزرگشون دانشجوی سال اوله و کوچیکه ۹ سالشه و اونا هم با مامان بزرگ و بابابزرگشون الان خونه خواهری هستند) 

خلاصه از اونجا همه با هم رفتیم خونه مامی اینا . فاطمه (همون دخمل کوچولو که ۹ سالشه) خیلی ناز و ملوسه ومن هر وقت میبینمش دلم آتیش میگیره که چرا مادر نداره البته خواهری و همسرش و همچنیین پدر و مادربزرگش (که خیلی هم پولدارن)حسابی هوای هر سه تاشونو دارند ولی هیچکی مامان آدم نمیشه. خدا رحمتش کنه امیدوارم حداقل خیالش بابت اینکه میبینه شرایط بچه هاش خوبه راحت باشه. 

 

وارد خونه مامان که شدیم دیدیم همه مشغول فعالیت هستند مامی و شوهر خاله داشتند توی بالکن کباب کوبیده هارو میپختند خاله مرغ سرخ میکرد خواهری کوچیکه ها مشغول تدارک وسایل سفره بودند من و خواهری بزرگه هم وارد گود شدیم . این پسر خاله تپل کوچیکه که هم شیطونه هم بامزه س هم ه مثل گربه هی میومد توی آشپزخونه و تکه ای به دندان میگرفت و میدوید بیرون . من خیلی دوستش میدارم یکی از همین روزا میخورمش 

بچه تر که بود خیلی شر بود یعنی تقصیر پدربزرگ پدریش بود خیلی باهاش بازیهای بزن بزن میکرد مثلا بهش میگفت من شیر تو عقابی بپر منو بزن بلند کن!!!! بچه هم همه رو به چشم طعمه میدید و میخواست دخلشونو بیاره بزرگ و کوچیک هم واسش توفیری نداشت . این بود که همش همه بچه ها علیه اون متحد بودند . خب طفلی گناه داشت کسی هم به بابا بزرگش نمیتونست چیزی بگه چون دقیقا تریپ پدر سالار بود و آخر جذبه و اقتدار. ولی الان ازون شرارتها دیگه خبری نیست(خدا میدونه خاله بیچاره ام چی کشیده)و فقط شیطنت های بامزه و تو دل برو گونه به جای مانده در نتیجه خوراک منه. 

شب خواهری در راستای نجات دادن مامی و خاله از تکاپو و فعالیت پیشنهاد داد که همه بریم پارک ارم . شام هم هایدا بگیریم و بزرگها راحت بشینندنخود چیشونو بخورند و کوچکترها هم برن بترکونن (میدونیند که من جزو کدوم دسته بودم؟) 

 خلاصه کاروان ما علی رغم ترافیک شدید به مقصد ارم رسید واه واه واه چه قیامتی بید هر کی نرفته بود شمال اون شب اونجا بید .ما هم طبق معمول رفتیم جای مخصوص خودمون که خیلی شلوغ نمیشه و خیلی هم نزدیک شهر بازی ها هم نیست وسایلو  توی چمن پهن کردیم(زرنگید آدرسشو نمیدم سکرته) و بچه ها به خط به سمت شهر بازی راه افتادند بالاخره درک کنید یه بزرگتر میخواستند خب دوتا پسرخاله ها دختر خواهری و سه تا دختر عمه هاش داداشم و نامزدش هم که در عوالم نامزدنگ بودند و منم باید میرفتم که بچه های مردم چیزیشون نشه و باید وسیله های خطرناکو سوار میشدم که درصد ایمنیشو چک کنم . امان ازین حس مسئولیت خواهر 

جاتون خالی خیلی خیلی خیلی. موندم از انرژی خودم تا برو بچس میرفتن توی صف فریز بی که خیلی طولانی بود من میپریدم و اون دوتا کوچولو هارو( پسر خالم و خواهرزاده شوهر خواهرم فاطمه کوچولو)   

میبردم چندتا وسیله مخصوص بچه هارو سوار میکردم و کلی از هیجان و انرژی بچه ها کیف میکردم. 

مثلا توی قلعه بادی چقدر خندیدم وقتی این بچه فسقلی های بند انگشتی از اون بالا ویییییییژ تپ تپ کنان میومدن پایین (البته اگه بچه خودم بودند که غش میکردم) ویا وقتی پسرخاله بامزه ام توی ترن  سوار بود به آقاهه با یک لحن مردانه میگفت:حاجی یک کم تندترش کن 

یا وقتی از تونل وحشت اومدیم بیرون و فاطمه که از اول تا آخر سرشو توی بغلم قایم کرده بود گفت :خیلی باحال بود ولی کاش منم میدیدم! 

خلاصه که جدا از بازی ها و هیجانش دیدن انرژی و شادی بچه ها حسابی آدمو به وجد میاره. سعی کردم خاله مهربونی باشم و تا جایی که پا میداد به ساز برو بچس رقصیدم. حدود ساعت ۱۲.۳۰ بود که بعد از  آباد کردن شهر بازی ۱ به سمت شهر بازی ۲ راه افتادیم حالا هر چی من و دادشی که شاغلین اون جمع بودیم تمنا کردیم که بیخیال ۲ بشن به سر کردگی خواهرزادم هیچ کدوم کوتاه نیومدندو جماعت فسقلی های شورشی مارو کشوندن به سمت شهربازی ۲ .این معبرهای پارک ارم رو هم که میدونید چقدر نرم و همواره .آخه مسئولین این همه پولی رو که درمیارن واقعا خرج میکنن جون عمه شون (فکر کنم همون شب فقط از ورودیه ها بالای چند ملیون در اومدبه جز بازی ها و مخلفات دیگه)کف پاهام روی قلوه سنگهایی به قطر تخته سنگ به جیغ زدن افتاده بود ولی توی ۲ هم تا جایی که پا میداد خودکشی کردیم. تا اینکه خواهری زنگ زد و تهدید کرد اگه برنگردیم باید شبو در فضای باز پارک ارم بخوابیم. منم از خدا خواسته قبیله رو به سمت پناهگاه کوچ دادم. 

سعید هم قرار بود بیاد ولی طبق معمول به خاطر کارش نتونست بیاد. 

دیگه دردسرتون ندم جمع کردیم و سوار شدیم واول رفتیم خونه مامی با دایی که فردا صبح عازم بود خداحافظی کردیم(دلم خیلی گرفت کلی توی بغلش موندم ) و بعد چند تا از بچه ها رو رسوندیم و بالاخره ساعت ۲.۳۰ دادشی منو رسوند خونه. 

سعید طفلی پای ماخپاره خوابش برده بود بیدارش کردم یه ساندویچ کردم تو حلقش پشت بندش هم یه نوشابه و خوابوندمش سر جاش (کلا اون شب من نقش دایه داشتم) 

بعد تازه رفتم دوش گرفتم و چون خوابم پریده بود کتاب کفشهای آبنباتی رو برداشتم و مشغول شدم ساعت ۴ بود که خوابم برد وای صبح با چه مکافاتی خودمو از تختم جدا کردم به زمین و زمان غر میزدم(چرا ۲ روز تعطیل نکردین بدجنسها؟ تازه من که خودم شنبه نوبت تعطیلیم بود هیچ لطفی به من  یکی نکردید) 

 

خلاصه سعید به داد بشریت رسید و منو پرتم کرد توی دستشویی مسواکمو چپوند توی دهنم ولی واقعا کسر خواب داشتم مدیرمون قیافه مو دید گفت چرا رنگت پریده؟ 

باید از فرصت استفاده میکردم میگفتم به خاطر فیش حقوقمه 

 

تازه توی شرکت هم تولد داشتیم تولد همکارم بود و رسم شرکت ما اینه که واسه هر کی تولدشه از طرف شرکت یه دسته گل خوکشل و  یک کیک خوشمزه میگیریم و تولد بازی میکنیم .خلاصه جاتون خالی توی اتاق مدیرمون جمع شدیم و عکس گرفتیم و کیک خوردیم (کیک شکلاتی هانس حتما امتحان کنید)و کمی پشت سر ابدارچی فعال !!!! شرکت نخودچی خوردیم. 

 

منم از فرصت استفاده کردم وقتی آبدارچیمونو فرستاده بودم کیک بخره گفتم دوتا تارت میوه ای هم واسه من بگیره که امروز عصر ببرم خونه مامی اینا. 

 

یکی بیاد منو جمع کنه انگشتام داره ذق ذق میکنه 

 

روز و روزگارتون شاد و انرژی مند بادا همیدون باد