X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

پنج شنبه بنا به روایاتی قرار بود آخرین روز ماه رمضون باشه . از اونجایی که به خاطر کار سعید ما هیچ افطاری رو پیش هم نبودیم ،تصمیم گرفتم روز آخر با هم افطار کنیم البته به سعید نگفتم ولی هی زنگ میزدم ازش میپرسیدم هنوز روزه اس یا نه،آخه بدون سحری روزه رفته بودیم و میترسم زیر آبی بره هی بهش انگیزه میدادم و میگفتم اگه روزه تو نخوری یه جایزه داری 

 

خلاصه دم افطار شال و کلاه کردم رفتم یک کیلو حلیم و یک پرس مرغ سوخاری خریدم و رفتم پیشش . قیافه اش لحظه ای که من از در وارد شدم دیدنی بود اصلا انتظارشو نداشت . جالبه که دقیقا سر افطار رسیدم . جاتون خالی دلی از عزا در اوردیم به خصوص که حلیمش عالی بود یعنی عین حلیم خونگی ،اینجایی که ازش گرفتم غذاهاش همه سنتی هست و بسیار خوشمزه شامل کوفته ،دلمه آش رشته،آش شله قلمکار ، میرزا قاسمی(گشنه تون شد؟منم همینطور ) و... شعارش هم اینه: آشپزی از روی دست مادر بزرگ حتی یه موقع که آدم مهمون داره میتونه از اونجا غذا بگیره و هیچکی هم شک نکنه که از بیرون گرفته فقط اگه  مهمونادستورپختشو پرسیدن اینجوری نگاشون کنید 

 

خدا جونم الان یه دفعه هرچی نوشتم پرید  وقت هم ندارم دوباره بنویسم فقط اون تیکه بالارو کپی کرده بودم حفظ شد پس چیرا؟ 

باید فردا دوباره بنویسم 

 

دیدین برگشتم؟ هههههه(به یاد سنجد) 

 

خلاصه جاتون خالی مشغول خوردن افطاری بودیم که یه مهمون عزیز هم رسید. بابای سعید و به اصرار نشوندیمشون که با ما همسفره بشن . کلی هم از من تعریف کرد و از سعید خواست قدر همچین همسر دسته گلیو خوب خوب بدونه و منو روی تخم چشماش نگه داره(سعید میدونی که گوش کردن به حرفهای پدر و مادر از اهم واجباته ،نه؟

شب میخواستیم بریم خونه خواهری واسه سر سلامتی و خیر مقدم گفتن به پدر شوشو و مادر شوشوی خواهری که نشد . به جاش اومدیم خونه و اوقات شریفمونو با پفک و هایپ و کارتون هیولا ها علیه بیگانه ها پر کردیم . 

تا اینکه خواهری بزرگه سعید زنگ زد و عیدو تبریک گفت و ما فهمیدیم عید شده و زنگ زدیم به بزرگترها تبریک گفتیم و قرار گذاشتیم که فردا بریم خونه مامانم واسه ناهار آخه خاله کوچیکم که گله منه و غش میمیرم واسش + شوهر و بچه هاش بعد از مدتها وعده دادن جمعه بالاخره قرار بود بیان تهران و مامانم گفت که واسه ناهار منم برم اونجا  

ولی صبح من تصمیم داشتم تا ساعت ۱۱ بخوابم البته که سعید چون عادت به سحرخیزی داره (اه اه اه)و از ساعت ۷.۳۰ بیدار بود طاقت نیورد و منو طی یک حرکت شهادت طلبانه ساعت ۹ بیدار کرد تا خداحافظی کنه بره سر کار ای خداااااا (جلو خودمو میگیرم و چیزی نمیگم

منم خوابم پرید و پاشدم به کارهای تمام نشدنی خونه پرداختم و در ضمن یک عدد کیک مرغ توپ درست کردم که با خودم ببرم خونه مامی و بالاخره ساعت ۸ شب نزول اجلال کردیم خونه مامانم اینا . دلم میخواست خالمو بچلونم این شکلی شهاینقدر که دلم تنگ بود واسش دوستی سانی خرسه که میگن همینه خودشه 

بچه هاشم حسابی بزرگ شده بودند ۲ تا پسر داره خالم یکیش سوم راهنمایی یکی هم سوم دبستان به خصوص کوچیکه که تپل و چلوندنیه حسابی  

شوهرشم یکی از مردان نیک و باحال دنیاست

آخه این خالم از عروسی من(۲ سال پیش ) دیگه نیومده بود تهران (شیراز زندگی میکنن) و از اونجایی هم که خیلی دوست داشتنی و عزیزه حسابی واسش پرپر میزدیم .  

جالبه که الان همزمان با داییم که اونم از شیراز گفته بودم اومدن واسه راهی کردن دخملش به ایتالیا اومدن. 

 و این دایییم هم دوست داشنی ترین داییمه (۴ تا دایی دارم)

 در نتیجه حسابی جمعمون جمع بود و اون شب خیلی خوش گذشت. 

جاتون خالی اون حلوای مخصوص هم مامانم پخته بود و واقعا خوشمزه بود حلوا بود با لبهات بازی میکرد . سونجونم که از قبل زنبیلشو گذاشته بود خونه مامانم اینا هم فراموش نشده بود و مامانم واسش یه ظرف جدا گذاشته بود .  

حالا این دایجون شیطون و خواهر کوچیکه بلا (لی لی ) هی تبلیغات منفی میکردن و میگفتن ازین حلواها نخورید مریض میشیدها ببینید الی (خواهر آخری که سرما خورده بودو در وضعیت افقی به سر میبرد) یه قاشقشو خورد به چه روزی افتاد. میخواستن مارو از راه به در کنند که سهم خودشون بیشتر بشه ولی ما فریب این توطئه هارو نخوردیم و تازه به سونجونم زنگ زدم گفتم اگه میتونی همین امشب بیا حلواتو بگیر که مشتری زیاد داره. سونجونم هم همون دور و بر بود سه سوته خودشو رسوند تازه شم مامی جونم یه ظرف اضافه هم داد چون که باباش اینا هم خونه شون بودند گفت کم نیاد.  

شامو دور هم خوردیم و مامی کتلت و ماکارونی پخته بود کیک مرغ سانی خانوم هم اون وسط میدخشید همه خیلی خوششون اومد . 

 

 مامی همه رو به اضافه اون یکی خواهرام که اون شب نبودند واسه فردا ناهار دعوت کرد . ما هم که از قبل برنامه رفتن به بیت پدر شوشو گذاشته بودیم خانواده شوهر را فروخته و دوباره عزم تلپیدن در خانه مامی نمودیم .  

 

از خاله اکتیوم بگم که کلا یک لحظه اروم نمیشینه .همش در حال کمک کردنه یعنی به عبارتی ما به اون کمک میکنیم . خیلی کدبانو و با سلیقه و زرنگه همش یا داره مرتب میکنه یا وسایل سفره رو اماده میکنه یا آشپزی میکنه و به قول برو بچس هیچ راهی واسه آدم نمیزاره مگه اینکه ببندیمش به تخت ، بلکه هم آروم بگیره. مامی هم که آبجی ارشد باشه اینجوریه . یعنی یه لحظه بیکار نمیتونی ببینیش . چه اون موقع که شاغل بود (مامی دبیر بود) چه حالا که بازنشسته شده. یعنی اون موقع ها حتی یه دوره که مامی معاون دبیرستان و پیش دانشگاهی بود و مسئولیتش خیلی زیاد ولی زندگی ما همیشه منظم و همه چی روی اصول بود. تازه با وجود اینکه دانشگاه هم میرفت  و یه مدرک فوق دیپلم هم به غیر از لیسانسش داره و ۸ تا هم بچه  

تازه همیشه صبح که ما میخواستیم بریم مدرسه صبحانه و بسته خوراکیمون آماده بود ناهار هم در حال جا افتادن روی اجاق بود. به درس هممون هم میرسید خدارو شکر هر ۸ تامون توی رشته های خوبی تحصیل کردیم و تازه خونه ما یه خونه پر رفت و آمد بوده همیشه. 

واقعا من همیشه به پشتکار و تلاش مامانم غبطه میخورم . شاید من اگه جای اون بودم که یه شوهر پولدار داشتم .مینشستم توی خونه و هی خرج میکردم ولی مامی با داشتن ۴ تا بچه دیپلمشو گرفت وبعدش در حینی که تعدادمون به ۸ تا رسید لیسانسشو هم گرفت و جزو یکی از موفقترین دبیرهای شهر بود تازه همیشه هم به کدبانو بودن توی فامیل شهره بود و هیچ کاری رو هیچ وقت سخت نمیگیره به اصطلاح میزنه توی دل کار . واسه ما هم این از بچگی یه روند طبیعی بود و مثلا واسه ما دخترها این طبیعیه که از شب قبل به فکر ناهار فردا باشیم و در ضمن کار بیرون همیشه به خونه زندگیمون برسیم و از اون مهمتر مشاور و همفکر و دوست شوهرمون هم باشیم . 

حالا من یکی قسر دررفتم بماند ولی آبجی بزرگها هم دقیقا عین مامی هم در جامعه آدمهای موفقی هستن و هم همسر و مادر خوبی میباشند . 

مثلا من اولها که عروس خانواده سعید اینا شده بودم تعجب میکردم که مامی سعید تازه ۱ یا ۲ ساعت مونده به ناهار تازه به فکر غذا پختن و اینکه چی بپزه میفته همیشه هم منو غذاشون مشخصه یعنی یه خط در میون خوراک مرغ و قیمه بادمجون(مامی سعید خیلی ماه و دوست داشتنیه و اینکه یه کمکی دست و پا کنده چیزی از مهربونی و خوبیش کم نمیکنه) ولی مامی من وقتی ساعت ۱۰ صبح میریم خونشون ناهارش داره میپخه و همه چی آماده س. 

سعید اولا خیلی واسش جالب بود که من همیشه از قبل به فکر برنامه ریزی کارهام هستم حالا هرچی که باشه چه آشپزی چه کار بیرونم  و خیلی ذوق مینمود.  

حالا غرض اینکه این خاله کوچیمه دیگه گوی سبقت از استادش هم ربوده و مثلا الان که توی مسافرت هست هم لحظه ای از پا نمینشینه من که مثلا اونجا خونه بابامه باید اگه بخوام کاری بکنم پشت سرش بدوم  

شنبه اول یه جعبه شیرینی خریدم رفتم خونه خواهری واسه عرض ادب به پدر و مادر شوشوی خواهری (خیلی دوست داشتنی و محترم هستند و من خیلی دوستشون دارم در عین اینکه الان دلم هم واسشون کبابه چون پارسال عید دختر کوچیکشون توی یه حادثه از دست دادند که دوست داشتنی ترین و مهربونترین خواهر شوهر خواهریم بود و سه تا دختر ازش به جا مونده که بزرگشون دانشجوی سال اوله و کوچیکه ۹ سالشه و اونا هم با مامان بزرگ و بابابزرگشون الان خونه خواهری هستند) 

خلاصه از اونجا همه با هم رفتیم خونه مامی اینا . فاطمه (همون دخمل کوچولو که ۹ سالشه) خیلی ناز و ملوسه ومن هر وقت میبینمش دلم آتیش میگیره که چرا مادر نداره البته خواهری و همسرش و همچنیین پدر و مادربزرگش (که خیلی هم پولدارن)حسابی هوای هر سه تاشونو دارند ولی هیچکی مامان آدم نمیشه. خدا رحمتش کنه امیدوارم حداقل خیالش بابت اینکه میبینه شرایط بچه هاش خوبه راحت باشه. 

 

وارد خونه مامان که شدیم دیدیم همه مشغول فعالیت هستند مامی و شوهر خاله داشتند توی بالکن کباب کوبیده هارو میپختند خاله مرغ سرخ میکرد خواهری کوچیکه ها مشغول تدارک وسایل سفره بودند من و خواهری بزرگه هم وارد گود شدیم . این پسر خاله تپل کوچیکه که هم شیطونه هم بامزه س هم ه مثل گربه هی میومد توی آشپزخونه و تکه ای به دندان میگرفت و میدوید بیرون . من خیلی دوستش میدارم یکی از همین روزا میخورمش 

بچه تر که بود خیلی شر بود یعنی تقصیر پدربزرگ پدریش بود خیلی باهاش بازیهای بزن بزن میکرد مثلا بهش میگفت من شیر تو عقابی بپر منو بزن بلند کن!!!! بچه هم همه رو به چشم طعمه میدید و میخواست دخلشونو بیاره بزرگ و کوچیک هم واسش توفیری نداشت . این بود که همش همه بچه ها علیه اون متحد بودند . خب طفلی گناه داشت کسی هم به بابا بزرگش نمیتونست چیزی بگه چون دقیقا تریپ پدر سالار بود و آخر جذبه و اقتدار. ولی الان ازون شرارتها دیگه خبری نیست(خدا میدونه خاله بیچاره ام چی کشیده)و فقط شیطنت های بامزه و تو دل برو گونه به جای مانده در نتیجه خوراک منه. 

شب خواهری در راستای نجات دادن مامی و خاله از تکاپو و فعالیت پیشنهاد داد که همه بریم پارک ارم . شام هم هایدا بگیریم و بزرگها راحت بشینندنخود چیشونو بخورند و کوچکترها هم برن بترکونن (میدونیند که من جزو کدوم دسته بودم؟) 

 خلاصه کاروان ما علی رغم ترافیک شدید به مقصد ارم رسید واه واه واه چه قیامتی بید هر کی نرفته بود شمال اون شب اونجا بید .ما هم طبق معمول رفتیم جای مخصوص خودمون که خیلی شلوغ نمیشه و خیلی هم نزدیک شهر بازی ها هم نیست وسایلو  توی چمن پهن کردیم(زرنگید آدرسشو نمیدم سکرته) و بچه ها به خط به سمت شهر بازی راه افتادند بالاخره درک کنید یه بزرگتر میخواستند خب دوتا پسرخاله ها دختر خواهری و سه تا دختر عمه هاش داداشم و نامزدش هم که در عوالم نامزدنگ بودند و منم باید میرفتم که بچه های مردم چیزیشون نشه و باید وسیله های خطرناکو سوار میشدم که درصد ایمنیشو چک کنم . امان ازین حس مسئولیت خواهر 

جاتون خالی خیلی خیلی خیلی. موندم از انرژی خودم تا برو بچس میرفتن توی صف فریز بی که خیلی طولانی بود من میپریدم و اون دوتا کوچولو هارو( پسر خالم و خواهرزاده شوهر خواهرم فاطمه کوچولو)   

میبردم چندتا وسیله مخصوص بچه هارو سوار میکردم و کلی از هیجان و انرژی بچه ها کیف میکردم. 

مثلا توی قلعه بادی چقدر خندیدم وقتی این بچه فسقلی های بند انگشتی از اون بالا ویییییییژ تپ تپ کنان میومدن پایین (البته اگه بچه خودم بودند که غش میکردم) ویا وقتی پسرخاله بامزه ام توی ترن  سوار بود به آقاهه با یک لحن مردانه میگفت:حاجی یک کم تندترش کن 

یا وقتی از تونل وحشت اومدیم بیرون و فاطمه که از اول تا آخر سرشو توی بغلم قایم کرده بود گفت :خیلی باحال بود ولی کاش منم میدیدم! 

خلاصه که جدا از بازی ها و هیجانش دیدن انرژی و شادی بچه ها حسابی آدمو به وجد میاره. سعی کردم خاله مهربونی باشم و تا جایی که پا میداد به ساز برو بچس رقصیدم. حدود ساعت ۱۲.۳۰ بود که بعد از  آباد کردن شهر بازی ۱ به سمت شهر بازی ۲ راه افتادیم حالا هر چی من و دادشی که شاغلین اون جمع بودیم تمنا کردیم که بیخیال ۲ بشن به سر کردگی خواهرزادم هیچ کدوم کوتاه نیومدندو جماعت فسقلی های شورشی مارو کشوندن به سمت شهربازی ۲ .این معبرهای پارک ارم رو هم که میدونید چقدر نرم و همواره .آخه مسئولین این همه پولی رو که درمیارن واقعا خرج میکنن جون عمه شون (فکر کنم همون شب فقط از ورودیه ها بالای چند ملیون در اومدبه جز بازی ها و مخلفات دیگه)کف پاهام روی قلوه سنگهایی به قطر تخته سنگ به جیغ زدن افتاده بود ولی توی ۲ هم تا جایی که پا میداد خودکشی کردیم. تا اینکه خواهری زنگ زد و تهدید کرد اگه برنگردیم باید شبو در فضای باز پارک ارم بخوابیم. منم از خدا خواسته قبیله رو به سمت پناهگاه کوچ دادم. 

سعید هم قرار بود بیاد ولی طبق معمول به خاطر کارش نتونست بیاد. 

دیگه دردسرتون ندم جمع کردیم و سوار شدیم واول رفتیم خونه مامی با دایی که فردا صبح عازم بود خداحافظی کردیم(دلم خیلی گرفت کلی توی بغلش موندم ) و بعد چند تا از بچه ها رو رسوندیم و بالاخره ساعت ۲.۳۰ دادشی منو رسوند خونه. 

سعید طفلی پای ماخپاره خوابش برده بود بیدارش کردم یه ساندویچ کردم تو حلقش پشت بندش هم یه نوشابه و خوابوندمش سر جاش (کلا اون شب من نقش دایه داشتم) 

بعد تازه رفتم دوش گرفتم و چون خوابم پریده بود کتاب کفشهای آبنباتی رو برداشتم و مشغول شدم ساعت ۴ بود که خوابم برد وای صبح با چه مکافاتی خودمو از تختم جدا کردم به زمین و زمان غر میزدم(چرا ۲ روز تعطیل نکردین بدجنسها؟ تازه من که خودم شنبه نوبت تعطیلیم بود هیچ لطفی به من  یکی نکردید) 

 

خلاصه سعید به داد بشریت رسید و منو پرتم کرد توی دستشویی مسواکمو چپوند توی دهنم ولی واقعا کسر خواب داشتم مدیرمون قیافه مو دید گفت چرا رنگت پریده؟ 

باید از فرصت استفاده میکردم میگفتم به خاطر فیش حقوقمه 

 

تازه توی شرکت هم تولد داشتیم تولد همکارم بود و رسم شرکت ما اینه که واسه هر کی تولدشه از طرف شرکت یه دسته گل خوکشل و  یک کیک خوشمزه میگیریم و تولد بازی میکنیم .خلاصه جاتون خالی توی اتاق مدیرمون جمع شدیم و عکس گرفتیم و کیک خوردیم (کیک شکلاتی هانس حتما امتحان کنید)و کمی پشت سر ابدارچی فعال !!!! شرکت نخودچی خوردیم. 

 

منم از فرصت استفاده کردم وقتی آبدارچیمونو فرستاده بودم کیک بخره گفتم دوتا تارت میوه ای هم واسه من بگیره که امروز عصر ببرم خونه مامی اینا. 

 

یکی بیاد منو جمع کنه انگشتام داره ذق ذق میکنه 

 

روز و روزگارتون شاد و انرژی مند بادا همیدون باد 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389ساعت | 04:35 ب.ظ توسط سانی | نظرات (5)