X
تبلیغات
شیکسون

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393ساعت | 07:59 ب.ظ توسط سانی | نظرات (0)

پسرکم دو سال و نیمه شده و منبع شادی و انرژی من و سعیده و اطرافیان.


خودم دارم کم کم به روال زندگیم خو میکنم دوباره دارم وزن کم میکنم تا به فرم قبل از بارداری برگردم  چون کلا من خیلی دیر وزن کم میکنم.

یک دوره خیلی عظیم شده بودم ولی الان دارم از خودم راضی میشم.


دوست عزیزم  که گفته بودم یکی از موهبت  های خدا واسم هست بعد از یک سقط که پارسال تابستون داشت الان خدار رو شکر دوباره بارداره و اگه بدونم شما هم واسه سلامتی خودش و نی نی توی شکمش دعا میکنید خیلی  آرامش میگیرم.


 سه تا خواهر شوشو هام که مجرد بودند الان عقد کردند و برادر شوهرم هم چند روز پیش عروسی گرفت.


به علت بدقولی های قبلیم قول نمیدم ولی سعی میکنم از هر کدام بعدا یه چیزهایی بنویسم.



خداروشکر دوتا آبجی کو چیکها که با داداش هام قهر بودند (حدود دو سال) طی فرایندی آشتی کردند و بار سنگینی از روی قلبم برداشته شد.


زندگی با تلخی و شیرینهاش جریان داره و منم توی این جریان شنا میکنم.


گاهی خوبم  گاهی غمگینم گاهی شادم  گاهی عصبی گاهی آروم



از حال ما اگر بپرسی همه خوبیم ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که به آن شادمانی بی سبب میگویند


فکر کنم شعرش تو همین مایه ها بود


گرمای نگاه تک تکونو حس میکنم و پذیرای قدمها ی نازنینتون توی دلنوشته هامم


نوشته شده در دوشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1393ساعت | 01:17 ب.ظ توسط سانی | نظرات (0)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در چهارشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1393ساعت | 01:01 ق.ظ توسط سانی | نظرات (0)

نمیدونم فیلم بوسیدن روی ماه رو دیدی یا نه

اگه اهل دلی

اگه دلت هنوز انقدر نازکه که بعضی چیزهارو میشه از پشتش دید 

اگه از فیلم دیدن فقط هدفت 1 ساعت خندیدن نیست  

اگه هنوزم با افتخار میگی من ایرانی هستم  

اگه این روزها روت نمیشه بگی من ایرانی هستم 

اگه میخوای ببینی کیا رفتن که من و تو ایرانی باشیم 

اگه میخوای ببینی کیا پشت سر رفته ها موندن  

و اگه ...

ببین این فیلمو 

 

دیدم و یادم امد که با خودم قرار گذاشته بودم چیا یادم بمونه  قرار گذاشته بودم وقتی 

 

 پسرم بزرگ شد ببرمش پیش جوانمردهایی که تکه تکه بدنشونو توی زمینهای جنوب و 

 

 غرب یادگار گذاشتن

تا به پسرم معنی قهرمانی رو یاد بدم که  فکر نکنه ابر مرد یعنی بن تن یا آرنولد 

که کنار قصه های شاهنامه و هری پاتر  قصه های دیگه ای هم واسش بخونم  

شاید اون وقت پسر من مثل خیلی از نوجوون های امروز نشه که فرق غیرت و پفک رو از 

 

 هم نمیدونند   

 

یا وقنی توی بزرگراه همت رانندگی میکنه فقط اخم نکنه که این چه اسمیه و فرق همت  

 

رو با اونایی که لباس همرنگ همت میپوشند و فیگور جذبه میگیرند بفهمه. 

 

 

شاید پسرم و و پسر و دخترهای دیگه در آینده نسل روشنی باشند که حقایق رو ببینند 

 

نه اونقدر همه چیزو مقدس کنند که خودشون هم ازش بترسند  

 

نه اونقدر با بیقیدی منکر همه چیز بشن که خودشون رو هم نشناسند

 

پیوست : شاید جریانات و آدمهایی که متاسفانه الان نماد ایران هستند مخالفی سرسختتر 

 از یکی مثل من نداشته باشند ولی این دلیل نمیشه که منکر خیلی چیزا بشم و هویتم  

 

یادم بره  

من اگر یادم برم آرش های وطنم جانشو توی چله کمان کشیدند آب توی هاون دیوی  

 

ریختم  که با نفسش میخواد آیینه ایرانی بودنمو کدر کنه  

 

سهم من از عاشقی شاید بوسیدن روی ماه باشد

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1392ساعت | 05:37 ب.ظ توسط سانی | نظرات (0)

دوست دارم بنویسم بقیه وبارو بخونم  فعال باشم ولی نمیششششششششششششششه چچیکار کنم ماشالا روده هام انقدر درازه که اهل مختصر نویسی نیستم باید همه چیو با دیتیل بنویسم

 

 

بالاخره طلسمم شکست میخوام هرچند سخته ولی سعی کنم مختصر و مفید یه نتی اینجا بزارم 

شاید هم جو روز تولدم منو گرفته دیروز تولدم بود  

 

شب با سعید و دو فروند از خواهر شوشو ها رفتیم یه پاستا بر بدن زدیم و یه فیلم دیدیم پل چوبی 

شب خوبی بود خواهر کوکولوم هم کیک واسم پخته بود ولی دیر خبر داد در نتیجه موند روی دست خودش و مامی 

 

هر چی پسملکم بزرگتر میشه شیرینیش بیشتر میشه هرروز  فکر میکنم دیگه نمیشه بیشتر از این دوستش داشته باشم ولی مگه میذاره پدر صلواتی  

حیف که مامانش تنبله و خیلی ازش فیلم نمیگیره 

 

چرا خدا روزهارو ۲۴ ساعت افرید ۲۶ ساعت بود بهتر بود ۳۰ که عالیه 

 

نمیدونم چرا از صبح مشغولم تا شب باز اخر شب میبیبنم واسه جوجو کم وقت گذاشتم چون سرگرم مرتب کردن کمدش بودم چون مشغول گردگیری بودم چون بالکنو میشستم چون حمام دستشویی .... 

چون سر کار بودم  

 

این عذاب وجدان همدم همیشگیه مادران شاغل هست وقتی بعد از یه روز کاری میبینمش مثل جوجه واسم بال بال میزنه با صدای شیرینش هی اسممو صدا میکنه بنل بنال(بغل) و می می  میگه قلبم هم پر میکشه هم اتیش میگیره 

  هههه اییی 

 عشقمه جونمه میمیرم براش  

  

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1392ساعت | 01:26 ب.ظ توسط سانی | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    11  >>