X
تبلیغات
بازی تراوین

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

نمیدونم فیلم بوسیدن روی ماه رو دیدی یا نه

اگه اهل دلی

اگه دلت هنوز انقدر نازکه که بعضی چیزهارو میشه از پشتش دید 

اگه از فیلم دیدن فقط هدفت 1 ساعت خندیدن نیست  

اگه هنوزم با افتخار میگی من ایرانی هستم  

اگه این روزها روت نمیشه بگی من ایرانی هستم 

اگه میخوای ببینی کیا رفتن که من و تو ایرانی باشیم 

اگه میخوای ببینی کیا پشت سر رفته ها موندن  

و اگه ...

ببین این فیلمو 

 

دیدم و یادم امد که با خودم قرار گذاشته بودم چیا یادم بمونه  قرار گذاشته بودم وقتی 

 

 پسرم بزرگ شد ببرمش پیش جوانمردهایی که تکه تکه بدنشونو توی زمینهای جنوب و 

 

 غرب یادگار گذاشتن

تا به پسرم معنی قهرمانی رو یاد بدم که  فکر نکنه ابر مرد یعنی بن تن یا آرنولد 

که کنار قصه های شاهنامه و هری پاتر  قصه های دیگه ای هم واسش بخونم  

شاید اون وقت پسر من مثل خیلی از نوجوون های امروز نشه که فرق غیرت و پفک رو از 

 

 هم نمیدونند   

 

یا وقنی توی بزرگراه همت رانندگی میکنه فقط اخم نکنه که این چه اسمیه و فرق همت  

 

رو با اونایی که لباس همرنگ همت میپوشند و فیگور جذبه میگیرند بفهمه. 

 

 

شاید پسرم و و پسر و دخترهای دیگه در آینده نسل روشنی باشند که حقایق رو ببینند 

 

نه اونقدر همه چیزو مقدس کنند که خودشون هم ازش بترسند  

 

نه اونقدر با بیقیدی منکر همه چیز بشن که خودشون رو هم نشناسند

 

پیوست : شاید جریانات و آدمهایی که متاسفانه الان نماد ایران هستند مخالفی سرسختتر 

 از یکی مثل من نداشته باشند ولی این دلیل نمیشه که منکر خیلی چیزا بشم و هویتم  

 

یادم بره  

من اگر یادم برم آرش های وطنم جانشو توی چله کمان کشیدند آب توی هاون دیوی  

 

ریختم  که با نفسش میخواد آیینه ایرانی بودنمو کدر کنه  

 

سهم من از عاشقی شاید بوسیدن روی ماه باشد

نوشته شده در پنج‌شنبه 26 دی‌ماه سال 1392ساعت | 05:37 ب.ظ توسط سانی | نظرات (0)

دوست دارم بنویسم بقیه وبارو بخونم  فعال باشم ولی نمیششششششششششششششه چچیکار کنم ماشالا روده هام انقدر درازه که اهل مختصر نویسی نیستم باید همه چیو با دیتیل بنویسم

 

 

بالاخره طلسمم شکست میخوام هرچند سخته ولی سعی کنم مختصر و مفید یه نتی اینجا بزارم 

شاید هم جو روز تولدم منو گرفته دیروز تولدم بود  

 

شب با سعید و دو فروند از خواهر شوشو ها رفتیم یه پاستا بر بدن زدیم و یه فیلم دیدیم پل چوبی 

شب خوبی بود خواهر کوکولوم هم کیک واسم پخته بود ولی دیر خبر داد در نتیجه موند روی دست خودش و مامی 

 

هر چی پسملکم بزرگتر میشه شیرینیش بیشتر میشه هرروز  فکر میکنم دیگه نمیشه بیشتر از این دوستش داشته باشم ولی مگه میذاره پدر صلواتی  

حیف که مامانش تنبله و خیلی ازش فیلم نمیگیره 

 

چرا خدا روزهارو ۲۴ ساعت افرید ۲۶ ساعت بود بهتر بود ۳۰ که عالیه 

 

نمیدونم چرا از صبح مشغولم تا شب باز اخر شب میبیبنم واسه جوجو کم وقت گذاشتم چون سرگرم مرتب کردن کمدش بودم چون مشغول گردگیری بودم چون بالکنو میشستم چون حمام دستشویی .... 

چون سر کار بودم  

 

این عذاب وجدان همدم همیشگیه مادران شاغل هست وقتی بعد از یه روز کاری میبینمش مثل جوجه واسم بال بال میزنه با صدای شیرینش هی اسممو صدا میکنه بنل بنال(بغل) و می می  میگه قلبم هم پر میکشه هم اتیش میگیره 

  هههه اییی 

 عشقمه جونمه میمیرم براش  

  

نوشته شده در یکشنبه 7 مهر‌ماه سال 1392ساعت | 01:26 ب.ظ توسط سانی | نظرات (0)


ببخشید بابت این همه تاخیر بچه داری و سرکار رفتن و دانشگاه تقریبا تمام اوقات منو میبلعند .هی تصمیم میگیرم زود به زود آپ کنم و حد اقل از شیرین کاریهای پسمله بنویسم ولی .. 

خب انی وی از سختی های ماه نهم میگفتیم از قبیل احساس گرمای شدید اونم توی آذر ماه .بسان اردک راه رفتن . یکسره توی راه دستشویی بودن  سخت بودن هر کاری حتی بستن بند کفش  کمردردو دل درد هم که بک گراند ماه نهمه.  

القصه ما شدیدا منتظر دردهای زایمان بودیم بچه کله شو میکرد این وری میگفتم مامان این درد زایمانه؟روم به دیوار دلم پیچ میرفت میگفتم مامان این درد زایمانه ؟ مامانم هم میگفت دخترم شروع که بشه خودت از من بهتر میفهمی  


گفتم که توی اولین سونو تاریخ ۲۷ آذر رو واسه زایمان مشخص کرده بودند . قرار بود اگر تا ۲۷ بیبی نیومد به زور آمپول فشار بکشنش بیرون. شب ۲۷ به توصیه یکی از دوستام که شهریور طبیعی زایمان کرده بودیک شیشه روغن کرچک رو به زور ۲ تا لیوان آب دادم پایین.حالا از سر شب هی توی دلم درد میپیچید و منم به خیال اینکه به خاطر روغن کرچکه هی میرفتم دستشویی و صدام هم در نمی امد تا اینکه صبح بعد از اینکه سعید رفت سر کار(ما یه ۲۰ روزی بود که چترمونو توی خونه مامان اینا گشوده بودیم) حدود ساعت نه صبح دیدم نه خیر این درده عجیبتر از دلپیچه میباشد از اتاق اومدم بیرون و به مامان گفتم مامن دلم بدجور درد میکنه مامانم گفت ببین فاصله دردهات چقدره نکنه درد زایمان باشه حالا من خودم هول کردم هرچی کتاب خونده بودم و مقاله و ... کلا از ذهنم پریده بود مامانم از من بدتر. از روی ساعت دیدم ای وای فاصله دوتا دردم ۵ دقیقه هم نیست زنگ زدم به دکترم تا صدامو شنید گفت سانی بدو بیا بیمارستان. مامانم هم به خواهرم که دکتره زنگ زد و آژانس زنگ زد و به سعید خبر داد . حالا من حتی نمیتونستم لباسمو عوض کنم یه مانتو روی لباس خواب زرشکی پوشیدم و با صندل قهوه ای سعید یه تریپ خفن زدم و سوار آژانس شدیم.خونه مامان اینا تا بیمارستان ۲ دقیقه هم فاصله ش نیست حالا من با این حال و روزم سوار آژانش شدم مامان میگه آقا برو پارسیان. یارو میپرسه برم تهرانپارس؟ میخواستم بگم اگه دلت میخواد توی ماشینت بزام برو . 

بیمارستان رفتیم بلوک زایمان که مامان پشت در موند و منو بردن تو بردن توی اتاقی که قبلا نوار قلب بیبی رو میگرفتن بستریم کردند .معاینه و سرم و ثبت گزارشات و... دکترم توی راه بود فقط منتظر یه چهره آشنا بودم شانس من اون مامایی که خیلی مهربون بود و دوستش داشتم هم شیفتش نبود.

بعد یه دفعه دیدم خواهرم بالای سرمه دکترم تلفنی سفارش کرده بود خواهرمو چون پزشکه راه بدن بیاد توی بلوک زایمان.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1391ساعت | 01:49 ق.ظ توسط سانی | نظرات (7)

یادمه توی فیلم اشکها و لبخندها شخصیت دختر فیلم توی راز و نیاز عاشقانه ش  به محبوبش میگفت :حتما من در روزگار دور کودکی یه کار خیلی خوب کردم که خدا تورو به عنوان هدیه واسم فرستاده


منم حتما یه کار فوقالعاده خوب کردم

که خدا یه فرشته رو لباس زمینی پوشوند و من هدیه داد

آرزوی عزیزم

گرچه توی زمین دیدمت ولی برای من همیشه آسمانی هستی


همیشه کنارمی

لحظه هایی که از همه و هرکسی دلم پره تنها تویی که میتونی سبکش کنی 

همیشه میدونم که میتونم روت حساب کنم 

تنها کسی هستی که هر چی تو دلمه رو میتونم بدون هیچ سانسوری واست بگم

به معنی واقعی کلمه سنگ صبورمی

عشقمی خواهرمی  و از همه مهمتر دوستمی

اگه کلمه دوست رو برای یه نفر خدا آفریده باشی اون یه نفر تویی


نمیدونم بدون تو چه طور میتونستم زندگی کنم

از 13 سال پیش که واسه اولی بار توی حیاط دانشکده دیدمت تا الان هیچ وقت دلمو نشکوندی که هیچ همیشه مرهم دلشکستگیهام بودی

از همون لحظه که دیدمت دلم تکون خورد فهمیدم تو توی سرنوشتمی


امروز تولد تو هست ولی من از خدا یه هدیه میخوام

میخوام کاری کنه هیچ وقت گرد غم به دل مهربونت نشینه

درد و ناراحتی به تن نازنینت نزدیک نشه و 

هرچی لطف و نعمت هست رو واست بفرسته 


دلم میخواد واست روزها و روزها بنویسم واز خوبیها ی تو و عشق من برای تو بنویسم

ولی اشکهام داره میریزه

خیلی دوستت دارم

خیلی...

خیلی

تولدت مبارک نازنینم


نوشته شده در سه‌شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1391ساعت | 11:05 ق.ظ توسط سانی | نظرات (5)

بعد از مدتها بیخبری یه دفعه می خواهم ببرمتون به شش ماه پیش و داستان تولد پسملکم

البته ناگفته نماند جشن سیسمونی 2 رو نوشتم و یه عالمه عکسهای اتاق بیبی رو هم گذاشتم ولی بعد از انتشار دیگه چک نکردم و بعد از 2 ماه که چک کردم دیدیم جا تره و پستم نیست

ولی از اونجا که عکسارو کم حجم کردم حتما به پست سیسمونی اضافه میکنم البته باید از یکی از برو بکس  بامعرفت وبلاگی کمک بگیرم پس یا ایهالمهربانان مدد کنید که سانی عکس بذاره


بریم سراغ بحث شیرین زایمان:


من بنا به توصیه خواهرهام از اوایل آذر ماه منتظر دردهای زایمان بودم (خواهر زاده های من همه هول بودند واسه دنیا امدن) خانم دکترم هم که یک مسافرت هفته دوم آذر داشت که علی رغم دعاهای کارشکنانه شبانه روزی من ویزاش ok شد و به سلامتی عازم چین شد البته قبل از رفتنش منو به یکی از همکاراش که خیلی ازش مطمئن بود سپرد  ولی خوشبختانه نی نی من چهار چنگولی تو شکم من مونده بود و تصمییم گرفت دقیقا روزی که در سونوی اولم پیش بینی شده بود به دنیا بیاد . توی روزهای آخر واسه چک ضربان قلب میرفتم بیمارستان به قول مامای بلوک زایمان بچه مون همه چیش خوب بود فقط واسه دنیا امدن عجله نداشت . من صد در صد واسه زایمان طبیعی عزممو جزم کرده بودم .البته توی دوره بارداریم هر کی میشنید کلی تعجب میکرد و با چشمهای گرد شده منو نگاه میکرد یا میگفت چه دختر شجاعی به طوری که کم کم خودمم داشتم فکر میکردم من چه موجود ژانگولری هستم که می خوام طبیعی زایمان کنماتفاقا واسه من عجیب بود که چطور اکثر خانمهای باردار از 2 ماه پیش وقت سزارینشونو گرفتند و آماده سزارین هستند.کلا هر کسی خودش بهتر میتونه تصمیم بگیره ولی متاسفانه توی ایران سزارین خیلی روتین شده و درصد بالایی از مادرهایی که سزارین lیشوند واسه زایمان طبیعی هیچ مشکلی ندارند. بگذریم اگه درمورد سزارین و طبیعی بخوام بنویسم،خودش یه پست مفصل میطلبه .

جونم براتون بگه که اولین سونوی من که سونوی غربالگری بود تاریخ 27 آذر پیش بینی شده بود واسه زایمانم. اولین سونورو مرکز تصویر برداری دکتر شاکری انجام دادم که واقعا دقیق و به روز و تنها مرکزی هست که هفته 13 جنسیت قطعی رو مشخص میکنه ، دقت کارشون فوق العاده س .


انی وی من از اوایل آذر منتظر قدوم مبارک پسملک بودم هی از همه در مورد علایم زایمان میپرسیدم وهی منتظر شروع درهای شیرین!!!زایمان بودم ولی پسملک جا خوش کرده بود البته مامانم میگفت همه زایمانهاش دقیقا سر 40 هفته بوده ولی خواهری ها هی جو میدادند که نه ما بچه هامونو زودتر دنیا اوردیم ولی من باید از اول به حساب کتاب مامانم بیشتر اعتماد میکردم هر چی باشه چندین شکم بیشتر تجربه داره

 آخ آخ از سنگینی ماه نهم هرچی بگم کم گفتم


(تا اینجارو داشته باشید قول شرف میدم این یکی سریالمو تا اخرش پخش کنم)

نوشته شده در یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1391ساعت | 07:38 ب.ظ توسط سانی | نظرات (2)

  1    2    3    4    5    ...    11  >>