X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

داشتیم با سعید از میدون آزادی  قدم زنان رد میشدیم که ناگهان نظرمان به تعدای موتور سیکلت آخرین سیسیتم تیونینگ شده با دسته گلهای جیگر زرد و قرمز جلب شد و کنار هرکدام یک عکاس با دوربین دیجیتال 

عین این کارتونها یه ابر رفت بالای سرم و عکس سعید رو روی یکی ازین موتورهای گلکاری شده درحالی که برج میدون آزادی پشت سرشه اومد توی ابره و لبخندی موذیانه لبهای مرا از هم شکافت. 

خلاصه رفتم تو جلد سعید که بریم یکی ازون عکسارو بگیریم بماند که تا سعید نشست روی موتور  و عکسو گرفت چقدر خندیدیم. 

 خود یارو هم تعجب کرده بود چرا ما میخوایم همچین عکسی بگیریم فکر کنم فقط به مشتری های چشم بادومی عادت داشت یا مثلا سعید باید یک شلوار هشت پیلی با یک کمربند پهن فلز کوب تنش میبود موهاشم تا روی گردنش و پایین موهاشم یک فر خوشکل به سمت بالا داده بود(اییی سعید جونم عمرا اگه این شکلی بودی  میتونستم عاشقت باشم یادمه دفعه اول که قرار داشتیم شب قبلش تا صبح تورو با یک تیپ جوادی توی کابوسهام میدیدم ولی وقتی تورو با اون تیپ مردونه باحال و به خصوص پالتوی شیک نوک مدادیت دیدم یک نفس راحت از ته دلم کشیدم

الهی بگردم سعیدمو که به خاطر بوالهوسی های من اینجوری خودشو معذب میکنه . هی اینور و اونورشو میپایید که آشنایی یه وقت نبینتش و با یک حالت مودب کنار موتور وایستاده بود ولی من هی تشویقش کردم که بشینه روی موتور 

خلاصه جاتون خالی یه دل سیر خندیدیم . سعید میگفت عکسو پاره اش کنیم بریزیم دور ولی من گفتم ببریم بر و بچ ببینند روحشون شاد بشه 

رفتیم خونه سعید اینا . اونجا هم حسابی شلوغ بود دایی سعید از تبریز اومده بود دنبال مامان بزرگش که چندماهیه خونه سعیدایناست و حسابی دلش هوای خونه خودشو کرده. ففی هم داشت خریدهای جهازشو و لباسهای مجلسیشو نشون میداد (یه آن رفتم توی حال و هوای روزهای قبل از عروسی خودم) 

خلاصه من با عکس مخصوص سعید کومون پریدم وسط و خاطر جمع را گشوده ساختم  

به شوخی به بچه ها گفتم عکسو مامان بزرگ با خودش ببره اونجا دلش واسه نوه اش تنگ شد ببینه ولی نمیدونم کی جدی جدی این فکرو به مرحله اجرا درآورد و مامان بزرگ هم که عاشق عکسه . عکس سعید در پایتخت رو با خودش برد منم توی اون شلوغی نفهمیدم و وقتی فهمیدم که عکس در راه تبریز بود. 

تا این لحظه هیچ نهادی مسئولیت این سوتی را به عهده نگرفته و حالا فکر کن چقدر دخترخاله پسر خاله های سعید اونجا تفریح میکنند ولی وای به حال کسی که بخواد سر به سر شوی من بذاره خودم مثل ماده شیر اول فیلمهای متروگلدن مایر واسش نعره میکشم. 

 

فقط خدا کنه عکاسه که معلوم بود سعید چشمشو گرفته هوس نکنه عکس سعیدو قاب کنه واسه تبلیغات کارش مدل کنه . به هر حال اگه از میدون آزادی رد شدید و کنار بساط این عکاسها . قاطی عکسهای افغانیها و جواتهای عزیز یک آقای باکلاس خوشتیپ چشمتونو گرفت ، چشمتون درویش کنین که شوی منه 

 

با اجازه بزگترها اینجانب واسه دوره کارشناسی ارشد در رشته ای متفاوت با لیسانسم پذیرفته شدم. که البت رشته شو همیشه خیلی دوست داشتم. اول تصمیم داشتم نرم بدلیل هزینه های گزاف و و ضعیت شغلم ولی هم اکنون یک دانشجو میباشم . بزرگان در این خصوص میفرمایند: سر پیری و معرکه گیری  

 فکر کنم الان دانشجوهای فوق متولد ۶۵ -۶۶ هستند نه؟ من حکم ننه بزرگ کلاسو دارم . خوشبختانه سونجونم هم با من قبول شده و دوتایی نقش گیس سفیدهای کلاسو ایفا میکنیم و بار این مسئولیت سنگینو با هم تقسیم میکنیم  

  از این هفته دفتر کتابهامو میزنم زیر بغلم ومیرم کلاس . امیدوارم رنج سنی کلاس ۲۲ نباشه و یه چندتا ۲۸-۲۹-۳۰-.......۶۵  هم باشند. اینجوری کمتر احساس دایناسور بودن بهم دست میده. 

 

دیشب خونه پدرشوشو با برو بچ تصمیم گرفتیم شامو بریم بیرون و ففی هم مشتاقانه بدنبال انسان نگون بختی بود که هزینه شامو گردن بگیره. 

اول تیرشو به سمت من وسعید نشونه رفت به عنوان شیرینی قبولی من که با یک جاخالی تکنیکی سعید تیرش کمونه کرد به سمت راری (خواهر کوچیکه ) که اون شیرینی قبولی کاردانی به کارشناسیشو بده که اونم زیر بار نرفت .خود ففی و شوهرش هم به نحو زیرکانه ای جاخالی دادن و حاضر نشدن بابت خونه گرفتنشون شیرینی بدن درنتیجه داداش کوچیکه طفلکی سعید بابت ماشین خریدن سلفید.   

جاتون خالی یه سفره خانه توپ رفتیم که توی فضای باز بود ولی تختهاش توی اتاقهای شیشه ای بود .کباب و قلیان با مخلفات زدیم بر بدن. 

اومدیم بشینیم روی تخت ۳۰۰ تومن پول خرد روی تخت پیدا کردیم .شوهرففی که خیلی شوخه هی میخواست اونو به عنوان انعام بده به گارسونها ولی هیچ کدوم قبول نمیکردند و چقدر سر همون خندیدیم. 

شوهر ففی میگفت بابا یه چیزی هم از جیبم میزارم روش جون من قبول کنید. 

جاتون خالی خیلی خوش گذشت تازه خدا به دادش کوچیکه نظر لطف داشت و هرچی سفارش میدادیم تموم شده بود آخرش هم ۸ نفری ۵ پرس غذا خوردیم.  

 

سعید نوشت:خیلی دوسمت دارم میسی که توی شیطنت ها و بازیگوشی هام همراهم هستی

نوشته شده در شنبه 10 مهر‌ماه سال 1389ساعت | 01:43 ب.ظ توسط سانی | نظرات (6)