X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

سه شب بنده به دلایل خانمانه ولو بیدم . یعنی از سر کار که رسیدم خونه. دادش سعید اومد ترجمه هارو گرفت . منم یک کم مرتب کردم بعدشم نقش  مبل جلوی تلویزیون شدم تا سعید رسید خونه. شام به پیشنهاد سعید پیتزا سفارش دادیم و و خلاصه با خیال راحت خوابیدیم فرداش هم بیدار شدیم  و چون سعید روزهای تعطیل دیرتر میره سرکار باهم فیلم شاتر ایلند رو دیدیم(با بازی قوی لئوناردو دی کاپریو) . اگه از من بپرسید که میگم حتما ببینید ولی سعید خیلی خوشش نیومد با روحیه حساسش تناقض داشت تازه سر نتیجه فیلم هم به تفاهم نرسیدیم . من معتقدم که توی اون جزیره واقعا اعمال ننگینی به اسم تحقیق روی مغز بیماران انجام میگرفته ولی سعید میگه اینا توهمات تدی بود . ولی من میگم واقعا همچین چیزی بوده مویدش هم کتاب جراح دیوانه است که نشون میده ناز ی ها از ادمها مثل موش آزمایشگاهی برای رسیدن به نسل برتر و خالص استفاده میکردند فکرشو که میکنم تنم میلرزه(با هیتلرم شما به خودتون نگیرید) 

 

خلاصه اینارو به عنوان مقدمه گفتم که بدونید یک زن و شوهر خوشحال و بیخیال متوجه نشدند که دسته کلیدشون (شامل تمام کلیدهای خونه و محل کار سعید) گم شده و واسه خودشون پیتزا میخوردند و فیلم تفسیر میکردند 

تا اینکه سعید آماده شد بره سر کار و متوجه این فقدان عظیم شد . حالا هی خونه رو بگردیم و فکر کنیم که کی کلید رو واسه آخرین بار دیدیم(تریپ شرلوک هلمز ) آخر ای کیو سان یا همون سانی سابق به این نتیجه رسید  که حتما سعید عاشق دیشب که رفته پیتزا رو بگیره کلیدو روی در حیاط جا گذاشته(طبق قانون ساختمان ما شبها بدلیل مسائل امنیتی بعد از ساعت ۱۰ درب کوچه رو قفل میکنیم) خلاصه سعید خان عاشق (حالا دیدید یه در میون عاشقه) به پیشنهاد سانی خانوم  در تک تک همسایه هارو زد و ازشون در مورد کلید استعلام کرد تا اینکه آخرین همسایه نظرمارو به سمت تابلوی اعلانات جلب کرد که روش یک نامه به این مضمون بود: 

به اطلاع همسایگان محترم میرساند یک دسته کلید پیدا شده است . لطفا به واحد... مراجعه فرمایید . 

حالا نگو همسایه دیوار به دیوار خودمونه  

بعله نمی خواد بگید میدونم یاد پت و مت افتادید . خودم که از اول گفتم 

خلاصه به قول سعید خاطره کلید شب عروسی دوباره در سالگرد عروسیمون زنده شد . طفلکی سعید حسابی هول کرده بود آخه آگه پیدا نمیشد باید کل کلیدها و قفلهارو عوض میکردیم و قتی کلیداش پیدا شد از زور خوشحالی نمیدونست چیکار کنه همچین منو محکم بغل کرد و فشار داد که عملا اشک شوقم در اومد دقیقا این شکلی شدم 

 

پی اس ۱: بالاخره کیک مرغو درست کردم عجب چیزیه ممنون از ممو واسه تبلیغات وسیعش و دخملی . سحر بانو . خاتون  

 

پی اس ۲ :پست بعدی عقاید شخصی خودمه لطفا کسانی که تعصب شدید مذهبی دارند نخونند ممکنه خوششون نیاد. 

 

پی اس ۳: سعیدجونم حتی اگه یه جوری منو بچلونی که این شکلی هم بشم بازم واست جیک جیک میکنم

نوشته شده در پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389ساعت | 11:13 ق.ظ توسط سانی | نظرات (0)