X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

عزیزانم سلام به روی ماه همه تون


مدتیه وقت نکردم نه به وبلاگ خودم سر بزنم نه به وبلاگ دوشتای نازنینم


دقیقا روی ۱۶ آذر بود که خواهر گلم (خواهر بزرگه ام همون که پزشکه) بیمار شد و از اون موقع درگیر بیمارستان و مریض داری و اینا هستیم خدا رو شکر به خیر گذشت یعنی چون خودش و شوهرش پزشک هستن سریع متوجه علائم شدند و شوهرش همه پزشکای شهرو بسیج کرد تا کاملا خیالش راحت باشه

منم این مدت خونه اونا بودم بیشتر آخه خواهرم استراحت مطلق بود و حرکت نباید زیاد میکرد و من خواهرای دیگه و مامانم پیشش بودیم البته ۹۶ درصد من پیشش بودم چون که من بچه ندارم و راحتتر م و خودمم دلم نمی اومد چون توی بیمارستان هم من پیشش بودم احساس میکردم با من راحتتره


سعید جونم هم که بسیار فهمیده است و حتی منو واسه اینکار تشویق هم میکرد و با اینکه خونه بقیه راحت نیست و لی یه روزایی میامد اونجا و خیلی مواقع هم شبها خونه تنها بود بچه ام

شوهرم خیلی باشعور و فهمیده س .


من تازه توی خونه خواهرم فهمیدم خونه داری یعنی چی خونه ای که ۴ نفر توشن و دوطبقه و بزرگ و هر وعده هم غذا میپزی اصلا با خونه نقلی خودم و شام وناهار های مختصر مفید ما قابل مقایسه نیست .

الیته ۳ روز تو هفته کارگر میاد خواهرم دوست داره یه آدم مطمئن پیدا کنه که کلا بیاد خونه ش بمونه و لی هرچه گشتیم یافت می نشده تا حالا.


به هر حال این مدت اکثرا خونه خواهرم بودم به اضافه اینکه روزها هم میرم کلینیک خواهرم که در غیاب خودش یه خورده بعضی چیزا به ریخته .

یه روزهایی هم ضربالعجلی میرم خونه خودم واسه چند وعده سعید غذا میپزم لباساشو اتو میکنم و خونه رو مرتب میکنم

دانشگاه  وامتحانهای پایان ترمم  و تحویل پروژه هم که جای خود

تازه این وسطها با یک سری از دوستان داریم روی یک کار جدید هم وقت میزاریم و تحقیق میکنیم و جمعه ها جلسه داریم واسش

واسه کلینیک هم دارم مطالعه میکنم واسه لاینهای زیبایی اندام و کاشت مو که مدتیه توی کلینیک راه اندازی شده خودمو به روز میکنم و با متدهای روز دنیا دارم سر و کله میزنم


حالا بهم حق میدید که نامریی شده باشم

ولی مخلص مرام تک تک تونم الان دارم میام به همه تون سر میزنم جیگولوها همه پست های که عقب بودم رو میخونم ولی کامنت  رو اونجاهایی که خیلی هیجان زده میشم در میکنم


میبوسمتون باور کنین که توی اوج گرفتاریهامم به یادتون بودم و هستم.


خیلی زیاد زیاد این روزها( چون توی برهه حساس کاری سعید هست .بدجور گیر کردیم) به انرژی های مثبتتون نیاز دارم. لطفا انرژی دعای خیر هر چی میتونین بفرستین واسم صفای مرامتون آبجی های گلم

نوشته شده در پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389ساعت | 09:12 ب.ظ توسط سانی | نظرات (6)