X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

نمیدونم از کجا شروع کنم همیشه بهتون گفتم که از خانواده سعید راضیم و واقعا هم هستم و خداییش هم ۵ تا خواهرش دخترهای خوب و مهربون و شادی هستند هم مامانش فوق العاده مهربون و بامحبته که من از صمیم قلبم بدون هیچ اغراقی دوستش دارم و نسبت بهش احساس محبت میکنم . هم داداشش و هم باباش همه منو دوست دارند و منم همینطور . 

 

اووما مدتیه احساس میکنم یه جاهایی اونجور که محبت میکنم جواب نمیبینم و خیلی جاها در حقم کوتاهی شده. 

مثلا در مورد رسوم خودشون خیلی کارهایی که الان از دامادشون توقع دارند رو واسه من نکردند. 

عیدها رسم دارند حتما واسه عروس از سرتا پا لباس مهمونی و خونه و مانتو وکفش و یک طلای درست و حسابی هدیه میبرند ولی عید اول من به دوتا النگوی ساده و نازک ختم شد که البته من کلی تشکر کردم و اصلا هم اون موقع چیزی به روی سعید نیاوردم. 

ولی هدایای عید اول ففی (خواهر دوم سعید که الان نامزده) دقیقا همون چیزایی بود که رسمشون بود.   

 

بذارین یه چیزیو تعریف کنم من خودم از مراسم نامزدی خوشم نمیاد و به نظرم لوسه که همه کارهایی رو که آدم توی عروسیش میکنه دوبار انجام بده واسه همین از اول به سعید گفتم که نامزدی نمیگیریم ولی خانواده ام چون میخواستن حرفی توش نباشه واسه بله برونم سنگ تموم گذاشتن. یعنی هزینه بله برون من نزدیک دو ملیون تومن شد.(۳ سال پیش) چندین نوع غذا از معروفترین رستورانها: مثلا جوجه از اسفندیاری  کباب از نایب باقالی پلو و گوشت از فارسی و چندین وچند نوع غذا و دسرها و سالادهای مختلف دیگه. 

انواع میوه های فصل که چون اول تابستون بود هم متنوع بود هم گرون و شیرینی خشک و تر و بسیار متنوع از گلبن ولادن و خانو م طلا . و انواع مغز های آجیلی از تواضع  

به اضافه هزینه های جانبی مثل کرایه صندلی و میز و خدمه و کارگر و... 

 دیگه از آرایشگاه و لباس چیزی نمیگم  

 بعد اسمش بود که نامزدی نگرفتیم . جالبه که یکبار نامزدی دوست خواهر سعیدو رفتیم که مثلا خانواده دختر گرفته بودند اولا فقط خانمها دعوت داشتند بعدشم تمام پذیراییش یک  بشقاب بود که دست هر نفر میدادند شامل یک موز یک سیب و یک خیار و یکدونه شیرینی دانمارکی .شام هم خبری نبود . 

نامزدی خواهر بزرگه سعید هم ظاهرا همینطور بوده به اضافه یک چلو مرغ که توی خونه خودشون پخته بودند . 

خدا شاهده که اصلا واسه من این چیزا مهم نبوده و همیشه ازین حرفهای خاله زنکی بدم میومده و دلم نمیخواسته ذهنمو مشغول این تنش ها کنم. ولی الان یه چیزایی میشنوم که واسم گرون تموم میشه . ولی یه موقع هایی یه چیزایی میشنوم که واسم سنگینه 

در مورد دخترخاله سعید شیلا که واستون گفتم توی پستهای قبلی مراسم نامزدیشو پدرشوهر سنگ تموم گذاشت یعنی شام توی تالار و لباس ۶۰۰ تومنی و آرایشگاه و سرویس طلا تازه انگشتر نشون و حلقه و دستبند(همه هم درست و حسابی) به عنوان کادوی تولد عروس جدا و خلاصه با اینکه ظاهرا توی بله برون بداخلاقی کرده بود حسابی سنگ تموم گذاشت . 

واسه من جالب بود که هزینه نامزدی رو هم انداختن گردن خانواده پسر جالب اینکه واسه بله برون هم خانواده دختر کار خاصی نکرده بودند. 

فرداشبش داشتیم با خانواده سعید واسه گردش میرفتیم بیرون . ففی و نامزدش هم توی ماشین ما بودند که من به ففی گفتم جالبه که همه هزینه های مراسم رو خانواده پسر داده 

ففی: خب باید هم بده ما رسممونه مراسم عقدکنون با پسره 

 

سانی:من تا جایی که شنیدم همه جا اینجوری رسمه که یه مراسم عروسی هست که با پسره و یک مراسم نامزدی که با دختره اگه هم کسی مثل من نامزدی دوست نداشت بگیره بله برون رو مفصل میگیره 

 

ففی: نه ما رسم داریم بعد از بله برون یک نامزدی توی خونه دختر میگیریم (مثل همونایی که واستون مثالشو زدم) و بعدش هم عقد میکنیم و پسر جشن عقدکنان میگیره 

 

سانی خطاب به سعید با خنده و شوخی: ااا اینجوریاس پس چرا تو ازین رسماتون و اون تیکه های  بزرگ جهیزیه چیزی به من نگفتی؟ 

 

ففی (در دم گذاشت تو کاسه ام): خب دیگه یا مهریه سنگین یا این چیزا 

 

سانی:  

 

منو میگی ازین واکنش سریع و تاکتیکی ففی لال شدم وگرنه حالا میدونم که باید اینجوری جوابشو میدادم: 

سانی (در رویا):به قول سعید انقدر من خودم و خانوادهام ارزش داریم که واقعا ۱۰۰۰ تا سکه که سهله ۱۰۰۰۰ سکه هم به عنوان مهریه من کم بوده و حتی گفتنش  و اسم مهریه رو اوردن هم کار قشنگی نیست 

 

ولی طبق معمول اونجایی که باید جواب بدم لال مردم 

 

درسته که مهریه من ۱۰۰۰ بود ولی تازه اینم طبق رسوم خونواده ما پایین بود درست یا غلط توی فامیل ما مهریه زیر ۳۰۰۰ سکه نداریم.و من به خاطر سعید خونوادمو راضی کردم. 

 

به نظر من وجود و شخصیت خود فرد مهمه نه فاکتورهای دیگه ولی همون فاکتورها رو هم بخواییم در نظر بگیریم من به عنوان یک دختر مهندس با خانواده ای از دم تحصیلکرده (خواهر و دادشهای  من هرکدام واسه خودشون تو جامعه آدمهای کله گنده ای هستن. مادر و پدرم هم در شهر و فامیل همینطور .حتی نسلهای قبلمون مثلا پدربزرگم که رئیس شهربانی بود خدابیامرز) 

از نظر وضع مالی و کلاس اجتماعی هم همینطور و حتی از نظر قیافه اگه از خودم تعریف نکنم همیشه همه از خوشگلی من تعریف میکردند. 

اون وقت شما باشی خودت توی ذهنت یه مقایسه کوچولو نمیکنی که شیلا که نه موقعیت خونوادگی منو داره نه تحصیلات و تازه ۲ سال هم از پسره بزرگتره رو اگه خانواده شویش اونقدر تاقچه بالا میزارن پس خانواده شوی من چه کارها که نباید واسه من میکردند. 

کما اینکه بارها دیدم چقدر همه جا با افتخار از من به عنوان عروسشون یاد میکنند و در جمع های مختلف فامیل و آشنا واقعا با سربلندی از انتخاب پسرشون حرف میزنند.

 

میگم واسم سنگین بود چون من تا به حال سابقه نداشته یکبار بابت این چیزا توی خانواده سعید شکایتی کنم و لب تر کرده باشم . 

منکر نمیشم که به جون سعید چه غرها که نزدم بابت کل کل و کم نیاوردن. 

 ولی هیچ وقت هر چی هم بهم فشار امده بوده هیچی به روی خانوادش نیاورده بودم. حالا ففی  نه بذار نه وردار همچین حرفیو بهم بزنه واقعا به همه جام فشار میاد. 

تازه ازین دلم میسوزه که من با خواهرشوشوهام رابطه خیلی خوب و صمیمانه ای دارم و خودمم آدم خوش مشرب و خوش قلبی هستم(حالا نگید چقدر از خودش تو این پست تعریف میکنه ولی از هر کی که منو میشناسه اگه بارزترین خصوصیت منو بپرسید اول از همه مهربونی و دل رحمیمو میگه) 

به طوری که حتی اون شب هر چی اومدم یک کمی سرسنگین بشم با ففی نتونستم اصلا دست خودم نیست. نمیتونم خودمو واسه کسی بگیرم. 

ازین بیشتر دلم میسوزه که من واسه همه خواهرشوشو هام مثل یه خواهر بودم تا زنداداش. 

مثلا همین ففی از زمان مجردیش و دوستیش گرفته تا همین حالا که نامزده. 

کارهایی واسش کردم که خواهرش واسش نکرده. چقدر واسش لاپوشونی میکردم که با نامزدش که اون موقع دوست بودند برندبیرون حتی خوارکی و ساندویج هم براشون میذاشتم.  

چقدر سنگ صبورش بودم .  

چقدر بعد از عقدشون محرم و مشاور و حلال مشکلات دوتاشون بودم به طوری که شوهرش با اینکه ۱۰ سال از من بزرگتره هر وقت اختلافی دارند و نیاز به مشورت و میانجی گری هست(که مواردش کم هم نیست) به من رو میاره و خیلی هم منو قبول داره. 

چقدر توی جزء جزء مسائلی که با خانواده شوهرش داشت پیش من درددل کرد و من پا به پاش غصه خوردم و کمکش کردم . 

هر وقت تحت فشار بود میاوردمش خونه خودم تا بدور از همه ریلکس کنه و آروم بشه  

حرفایی رو به من میزنه که به خواهر بزرگش و مامانش هم نمیگه 

به قول خودش خونه من از خونه خواهرش هم راحت تره.  

 

تازه با این همه تفاصیل همین ففی بعد از خواستگاریش که درست شب اولین سالروز ازدواج ما بود و ما برنامه خودمون رو کنسل کردیم و این همه راهو تا کرج رفتیم (خانواده شوشو ساکن کرج هستند) بعد هفته بعدش یه دفعه زنگ زد که داریم میایم تهران واسه بله برون لباس بخرم که من

 برنامه  مو با مامانم کنسل کردمو ففی و خواهرای دیگه سعید و باباش عصر آمدند دنبالم محل کارم از سر کار رفتیم دنبال خرید لباس تا ساعت ۱۱ شب که رسیدیم خونه و شب هم همه خونه مابودند یادمه که روز اول پرپرم بود و پدرم درامد از کمردردو ضعف . بعد تازه همونجا متوجه شدم که  دو شب قبل خانواده داماد اومدن صحبتهای نهایی رو کردند و مهریه تعیین شده و شرط و شروطهارو گذاشتن . و روح من و سعید به عنوان داداش بزرگ عروس ازین ماجرا خبر نداشت  و هیچکس به ما هیچی نگفته بود که همچین جلسه ای هست .ولی من همون موقع هم هیچی نگفتم که البته به نظرم این بی خبر گذاشتن ما نوعی بی احترامی بود ولی بازم گذشت کردم و به روی خودم نیاوردم.

ففی جان حقش نبود بعد از ۳ سال اولین باری که من یه حرف زدم اینجوری دلمو بشکنی.

 

یه مسئله دیگه هم که اذیتم میکنه مسئله تولدمه . من همیشه واسه تولد خواهرهای سعید حتما تلفنی تبریک گفتم و اگه هم اونجا بودم حتما کادو خریدم مثلا خواهر بزرگه سعید که چند وقت پیش تولدش بود، به قول خودش من اولین نفری بودم که بهش تبریک گفتم چند روز بعدش هم که مصادف با روز پدر بود رفتیم خونه مامان سعید خودش بیخبر کیک خریده بود به عنوان شیرینی تولدش اورده بود اونجا که من فوری به سعید زنگ زدم که واسش کادو بخره . یا واسه ففی پارسال چقدر دنبال کادو و جعبه همرنگش گشتم .یا امسال عید واسه همه کادهای خوشگلی خریدم و واقعا وقت گذاشتم واسه هدیه هام. که فقط یکی از خواهرهی سعید به من عیدی داد ولی بازم برا مهم نبود. 

از اون ور واسه تولد سعید هم هیچکی کادو نخرید . در صورتیکه بدون اینکه من چیزی بگم خوانواده من همیشه تولد سعید یادشونه و همه بهش تبریک میگن و با اینکه تولد دسته جمعی واسش نمیگیریم(چون سعید میگه دوست ندارم بقیه رو به زحمت بندازم) ولی مامانم حتما مارو واسه شام دعوت میکنه و غذاهای مورد علاقه سعیدو میپزه و همه هم واسش کادو میگیرند . 

 

ولی  روز تولد امسال من هیچ کی از خانواده سعید به من زنگ نزد . و بعد از اینکه سعید یادآوری کرده بود فرداش ۲ تا از خواهرهای سعید و مامان و باباش زنگ زدند و پس فرداش هم یکیشون  زنگ زد و شیلا هم اس ام اس داد که هم تولدمو تبریک بگه هم بله برونش دعوت کنه 

 

خواهر بزرگه(که من اول از همه تولدشو تبریک گفته بودم) و کوچیکه  هم هیچی دادشش هم هیچی. 

جمعه هم که ما واسه نامزدی رفتیم و فرداش هم اونجا بودیم خبری نبود . 

سعید میگه توی خانواده ما اونجوری متداول نیست واسه همه تولد بگیریم و این حرفا ولی من دیدم که خواهرهای سعید همه شون واسه هم کادو میگیرند ولی تا حالا ندیدم یکی واسه سعید کادو بگیره فقط اون سالی که نامزد بودیم و من خونه بابام یه جشن تولد مفصل سورپرایز واسه سعید گرفتم ، کادو دادند اونم نه کادوهای آنچنانی.  

 

برخلاف چیزی که سعید میگه من فکر نمیکنم این دلخوریم بچه گانه باشه . چون من همیشه محبت کردم دوست دارم این محبتو متقابلا ببینم . به خدا اگه خانواده سعید آدمهای بدجنس و ناراحتی بودند اصلا این قضیه واسم مهم نبود . ولی چون مهربون و دوست داشتنی هستند ازشون بعیده و هم اینکه چون من واقعا رابطه ام با خواهر شوهرام  خوبه و بیشتر از  زندادش واسشون خواهر بودم. و محرم اسرارشون. 

همین خواهر بزرگه سعید واقعا خانوم و ماهه . یکذره بدجنسی و اذیت توی وجودش نیست .  

من واقعا باهاشون اوقات خوشی رو دارم و به اندازه موقعی که توی جمع خانواده خودم هستم بهم خوش میگذره به طوریکه بارها خواهر کوچیکه های خودم بهم انگ آدم فروشی زدند و میگن خواهرهی سعیدو بیشتر از ما دوست داری.  

 

درسته که من اگه توی دنیا فقط سعید تولدمو یادش باشه وفقط با یک شاخه گل بهم تبریک بگه، ارزشش واسم از همه چی بیشتره. ولی از اطرافیانم توقع دارم اگه به من محبتی دارند توی همچین مناسبتهایی بهم نشون بدند. 

 

شاید من از اول خودم کم توقع بودم . مثلا ۳تا خواهر کوچیکه  سعید سر عقد و عروسی هیچ کادویی به ما ندادند با اینکه دوتاشون شاغل بودند و اون یکی هم همسن خواهر کوچیکه من بود( خواهر من با وجود اینکه اون موقع تازه دانشگاه قبول شده بود و درآمدی نداشت ولی یک انگشتر درشت و خوشکل بهمون هدیه داد. ) 

حالایکی از همون خواهرهای شاغل سعید واسه عروسی خواهرش میخواد یک ماکرویو کادو بده.! 

 

وقتی به این چیزا فکر میکنم هم دلم میگیره هم نمیدونم باید چیکار کنم. 

دلم میخواد دارم به عنوان یه دوست منو راهنمایی کنید. 

 

از اونجایی که من اهل هم جوابی و طعنه زدن نیستم و نمیتونم  با کسی که دوستش دارم سرسنگین باشم ،چه طور ناراحتیمو بهشون نشون بدم؟ 

ازین به بعد چه رفتاری داشته باشم؟ مثلا واسه تولد خواهرشوهرام چیکار کنم؟  

 

واقعا ممنون میشم اگه خواهرانه راهنماییم کنید 

 

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

  

ممنون از وقتی که واسه من گذاشتید

نوشته شده در سه‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1389ساعت | 03:32 ب.ظ توسط سانی | نظرات (2)