X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

بعضی جملات قصار سعید خان هستند که به طرز عجیبی باعث ظهور دانه های کهیر در روح و روان من میشوند. یکیش همینه . 

  

قضیه چیه؟ جونم واستون بگه که: 

چند شب پیش بنده بسان کوزتی جان بر کف کلیه امور ریز و درشت خانه را با همتی مضاعف به نحو احسن انجام دادم اموری از قبیل ظرف شستن نظافت ، پختن شام خوشمزه مورد علاقه شوشو و از این دست امور ریز و درشت. 

و در عین حال ذهنم هم مشغول مصائبی که در پست قبل گفتم بود تا اینکه در واشد و یه سعید دودید اومد تو خونه و کوزت سیندرلا شد. البته با حفظ سمت به پذیرایی با میوه و شام مشغول  شدم و در این مدت سعیدجون تکیه داده بر نازبالش از عوض کردن کانالهای ماخپاره با سرعت ۱۰ کانال در ثانیه لذت میبرد و البت با لبخندی ژکوندبار بر خدمات و جانفشانیهای سانی نظارت مینمود .واز شام خوشمزه مورد علاقه ملوکانه محظوظ میشد.  

 

سانی هم که سیندرلایی جارو به دست با همت کوزت و بینش حنا میباشد درک کرد که شویش خسته است و هیچ گونه چشمداشتی جهت تکان دادن اعضای بدن از ایشان نداشت. و به تنهایی در عرصه خدمت و خانه داری میتاخت تا اینکه در مرحله ظرف شستن  کمی دچار فشار روحی شد. بالاخره کاسه صبر حنا هم لبه ای داره. 

خلاصه خطاب به سعید که همچنان سرخوشانه مست از لذت گشت و گذار در کانالهای ماخپاره بود گفتم: سعید جونم ظرفهای شامو میشوری؟ 

سعید من دیشب شستم (گویا یکبار  ظرف شستن برای یک عمر کافیست اون بچه اس که یکیش خوبه دوتاش بسه سعیدخان ) 

در ادامه:الان خسته ام تو نشور من فردا میشورم  

 

در اینجا باید یک گیومه باز کنم و دراین مورد نکاتی را متذکر شوم اون فردای سعید خان به پس فردا و پسون فردا تبدیل میشه و ظرفها بوی تعفن میگیره و سانی هم به یک هیولای خانگی تبدیل میشه تا سعید به خودش بیاد و به سوی ظرفشویی بشتابد.  

یه چیز خند ه دار هم بگم یه موقع هایی که هردومون خیلی خسته ایم سعید به اصرار از من میخواد ظرفارو نشورم و استراحت کنم و جالبه که واقعا ناراحت میشه وقتی میرم سراغ ظرفها و به زور منو میکشه کنار ولی خب فرداش که اون خونه نیست دوباره خودم باید بشورمشون. 

 

خلاصه من مشغول ظرفشویی شدم و عمدا هم سر و صدای ظرفهارو در میاوردم که سعید بشنوه ولی سعیدچنان عاشقانه به صحفه تلویزیون چشم دوخته بود که از دنیا و مافیها بیخبر مینمود اما با یک زمان بندی دقیق درست در لحظه ای که آخرین تکه ظرفو آبکشی میکردم از خلسه بیرون اومد و گفت سانی عزیزم چیکار میکنی ؟ 

سانی: دارم ظرف میشورم 

سعید: عزیزم گفتم که نشور فردا خودم میشورم!!! 

 

انکار نکن سعیدخان که آمارتو دارم بار اولت نیست که قبلا هم ازین حقه و زمان بندی استفاده کردی عزیزم 

 

خلاصه بعد از ظرف شستن با دستمال جادویی و سیف کرم (یا به قول ترکها جیف کرم) به جان گازم افتادم و در همان حال با صدای بلند فکر کردم : 

توی این دوسال که داریم ازین گاز استفاده میکنیم تا حالا سعید یکبار هم گازو تمیز نکرده ها 

 

که در همین لحظه تاریخی سعیدجان جواب دندانشکنی به این فکرعبث من داد: 

پس زن گرفتم واسه چی؟؟؟  

  و اینچنین بود که بمب کهیر منفجر شد و من یکپارچه کهیر شدم .آخه این حرفه که میزنی آقا سعید؟ 

بیا و در حضور همه جواب منو بده؟ 

 

زن گرفتی واسه گاز پاک کردن؟واسه خونه داری؟ واسه کوزتی؟ هان؟هان؟هان؟

من اشتباه میکردم که فکر میکردم زن گرفتی واسه همراهی؟ همدمی؟ تجربه کردن خو شیها و ناخوشیها بصورت مشترک؟  

همونطور که خودت از اون شب تا حالا کاملا ملتفت شدی من حتی به شوخی ازین جمله خوشم نمیاد و بعد از شنیدنش آمپر میچسبونم.  

دیگه گفتم باجنبه ام ولی تو هم رعایت کن . 

 

گرجه که کل این پست سعید نوشت بود ولی بازم سعید نوشت: 

فکر نکن که کل خدمات ارزنده تو بیخیال شدم من برعکس تو زبانم به تعریف نیز میرود و همیشه از همیاری و خودجوشی حرکات خداپسندانه ات در امور خانه تشکر کرده و میکنم ولی درو از جونت بسان ..او نه من شیرده نباش که همه رو با یک لگد بپرونی تو باقالیها . خب؟ 

 با وجود کل این حرفها مثل همیشه جیگر منی و من خیلی دوستت میدارم . دیروز که همچین نیمچه قهر بودیم یادم افتاده بود به یه خاطره از زمان دوستیمون که کاملا هم به این ماجرا ربطی نداره. 

یادته یه بار واسه دوهفته رفته بودم شیراز و روزی که برگشتم تو سرزده اومدی دنبالم سر کار و رفتیم دردر؟ 

با اینکه ما ازین دختر پسرهای علاف نبودیم که هرروز  هر روز همدیگه رو ببینیم و همینجوری هفته ای یکبار پنج شنبه ها همدیگه رو میدیم و چه بسا که دو هفته هم میشد که نتونیم قرار بذاریم ولی اون روز دلتنگی از وجناتت میبارید و به قول خودت اون دوری مسافت خیلی بهت فشار آورده بودو همش با یک حالتی نگاهم میکردی که دلم بدجوری غش و ضعف میرفت. انگار گمشده تو پیدا کرده بودی.(خب همینطورم بود) 

 

بعدش زفتیم پارک طالقانی همون جای همیشگی که وسط درختها بود و مشرف به بزرگراه و نشستیم اونجا و دست در دست هم غروب آفتابو نگریستیم . و بدون هیچ کلامی یه عالمه  با هم حرف زدیم. 

  

عزیزم میبینی این فلفل نمک های زندگی هیچ وقت باعث نمیشه یادم بره چقدر عاشق همیم. 

 خب بگو ببینم الان که به راست هدایت شدی و منم توی فاز بخشش و چشم پوشیم، امشب شام میخوای منو کجا ببری؟ 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389ساعت | 10:40 ق.ظ توسط سانی | نظرات (2)