X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

امروز سالروز هم خونه شدن من و سعیده. نمیدونم چرا هی فکر میکردم ۱۰ شهریوره یعنی توی ذهنم هی دهم بود ولی یه دفعه دیشب یادم اومد نهم بود. 

 دو سال پیش در چنین روزی من توی آرایشگاه گل سرخ زیر دست خانوم افشار نشسته بودم و قند توی دلم اب مینمودم 

 

یادمه با دوستم که اونم عروس بود از توی زمستون پاشنه کفشمونو کشیدیم و به تمام ارایشگاههای گمنام و به نام تهران بزرگ سر زدیم و آلبومهاشو دیدیم ولی در نهایت جفتمون گل سرخو انتخاب کردیم و واقعا هم راضی بودم من یه آرایش ملایم اروپایی دوست داشتم به قول سعید دوست نداشتم چشمهامو شکل گرگ و پلنگ درست کنم و توی گل سرخ هم انقدر البومهاشو زیر و رو کردم که در نهایت علی رغم اصرار مدیریت واسه کمک و پیشنهاد میکاپ ارتیست خودم خانوم افشار رو انتخاب کردم و دوستم هم خانوم موسوی  و الحق که کارشون عالی بود جفتمون عروس ویژه بودیم ولی از من به شما نصیحت هیچ فرقی بینشون نیست که ویژه یاشی یا نه یعنی انقدر جزییه که به چشم نمیاد  

علی رغم فشارهایی که توی اون یک ماه اخر داشتم و استرس ها و تنش ها سعی کردم عروس شادی باشم و واقعا اون روز بهم خوش بگذره 

تازه تنش ها همون روز هم بود مثلا اینکه وقتی آماده شده بودم و با چندتا عروس دیگه طبقه سوم منتظر اجلال نزول شا دامادها بودیم میتونستیم از مونیتور بزرگی که اونجا نصب شده بود دم درو ببینیم بعد یه دفعه یه زانتیا پارک شد که خیلی بد تزیین شده بود توی دلم گفتم چه بد سلیقه که ناگهان از پیج اسم خودمو شنیدم  

فکر میکردم یه خوابه بد میبینم و الان بیدار میشم اخه ما گلو با وسواس زیاد انتخاب کرده بودیم و ۳۰۰ تومن هم پول داده بودیم البته به توصیه دوست سعید رفته یودیم بازار گل که خیلی کار اشتباهی بود با همون هزینه میتونستیم Best choice از بهرام یا خوشه داشته باشیم . 

 یارو به سلیقه خودش گلهای گرون و تورهارو حذف کرده بودو جالبه به من میگفت نظر داماد بوده به سعید هم گفته بود خانومت این جوری خواسته. میتونی تصور کنی من چه حالی شدم با توجه به اینکه همیشه واسه عروسی واسم لباس ارایشگاه فیلم وعکس و گل جزو فاکتورهای خیلی مهم بود . اول خیلی دپرس شدم ولی توی ماشین که نشستم تصمیم گرفتم فراموش کنم به هر حال کاری بود که شده و نمیشد کاریش کرد . خلاصه زدم به در بیخیالی و بهترین روز زندگیمو خراب نکردم . 

حالا هم شده یه خاطره مثلا عید که رفته بودیم شمال و توی یکی از شهرها ماشین عروس های ی رو میدیدم که خیلی جوادانه با گلهای مصنوعی الاجینگیلف تزیین شده بود با سعید میخندیدیم که بالاخره یه ماشین عروس باحالتر از مال خودمون دیدیم.  

  یه ضد حال دیگه هم که خوردم نیومدن داداش بزرگم به عروسی بود که باید دعاشو به جون زن داداش ع زیزم!!!! بکنم همونی که گفتم خیلی جیگره و ما خودمون هم نمیدونیم واسه چی یه دفعه انقدر ما بد شدیم واسش یعنی یکی از ما بپرسه دلیل قطع رابطه تون چیه ما باید مثل عقب افتاده ها نگاش کنیم و بگیم خودمون هم نمیدونیم  !!!!!!!!! این قضیه رو باید توی یه پست دیگه موشکافی کنم . 

 ای بابا نمیدونم این قلم چرا تا از یه خط میرم خط بعدی فونتش سرخود عوض میشه هر کار میکنم درست نمیشه از اخلاق خوب من داره سواستفاده میکنه  

نه خیر سفت و سخت چسبیده به این فونت و رنگ شما به بزرگواری خودتون ببخشید قول میدم سر فرصت ادبش کنم 

  

از عروسی میگفتم(هه هه گولش زدم)بعله زدم بر طبل بیعاری رفتیم  آتلیه و بعدشم باغ واسه عکس خیلی باغش زیبا بود خاص عکس برداری عروسی طراحی شده بود کلی اونجا عکسیدیم سعید هی طفلی اشک توی چشاش حلقه میزد که چرا همش از من عکس تکی میگیرند اگه حواسم بهش نبود پاک سرخورده و بزهکار میشد دیگه چی بگم بعدشم رفتیم باغ عروسیمون و مراسم فورمالیته سفره عقد و جشن و بزن بکوب و خوش گذرونی در حد تیم ملی خواهر شوهرهام سنگ تموم گذاشتن توی مجلس گردانی همشون هم خوشگل و خوشتیب هستند و یک لحظه هم میدونو خالی نکردند به قول خودشون عروسی خان دادششون بود دیگه اونور هم دادش سعید و دادش کوچیکه خودم البته دادش سعید در حد انفجار پایکوبی کرد و واقعا از جون مایه گذاشت اگه فیلماشو ببینید شما هم به همین نتیجه میرسید 

 

خیلی دوست داشتم مراسممون مختلط باشه یعنی عروسی جدا دوست ندارم یعنی چی اینور آقاهه  واسه خودش میوه بخوره و سرشو بخارونه اونور هم خانومه بچه ها هم این وسط رزونانس کنن تازه دوس داشتم توی عروسیم با دایی هام و داداشام و بقیه اقوام ذکورم پایکوبی کنم(البه زندادشم لطف کرد نذاشت غصه این یکی به دلم بمونه)ولی بنا به بعضی ملاحظات نشد مختلط بگیریم . ولی بعد از باغ همه بوق کشان (البته توی جاده ما خانواده با ملاحظه ای هستیم)رفیم به سمت خانه بابای سعید اونجا دیگه نهایت ترکوندن بود از نوع مختلطش چون همه همسایه ها هم دعوت بودند مزاحم کسی نشدیم . یه بعبعی بیچاره رو هم پر پر کردند  و بعد از کلی بزن وبکوب و تفریحات سالم دوباره از اونجا هم اومدیم به سمت خونه خودمون و اما خونه خودمون هم یه اتفاق جالب رخ داد که توی پست بعدی میگم(چونکه الان کلی کار ریخته سرم و منم که حساس اگه کارام بومنه یه جوری میشم)

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389ساعت | 12:00 ب.ظ توسط سانی | نظرات (3)