X
تبلیغات
رایتل

آن خط سوم منم

آن خطاط سه گونه خط نوشتی یکی را هم او خواندی و لاغیر، یکی را هم او خواندی هم غیر، یکی را نه خود خواندی نه غیر ... آن خط سوم منم

مدتهاست هروز عصر که برمی گردم خونه مغازه ای نزدیک میدون ونک توجهمو جلب میکنه پانورما و مغازه بغلیش که وسایل چوبی و حصیری و مبلمان باغ دارن. خلاصه دیروز به بهانه اینکه قراره امروز با خانواده واسه افطاری بریم پارک رفتم اونجا سبد پیک نیک بگیرم. کلا خوشم اومد از وسایلش .تهش هم یک تیکه رو با سنگریزه فرش کرده بود و مبلمان باغ چیده بود حتما واسه پنت هاوسم میرم میخرمشون 

خلاصه سبد پیک نیک +یک سینی چوبی +دوتا شیشه با روکش حصیری واسه روغن خریدم حالا فهمیدین چرا جلو خودمو میگرفتم که برم اونجا؟ خداییش قیمت هاش خوب بود یعنی خیلی بهتر از این سوغاتی فروشی هایی که توی شمال هستن عکسشام گرفتم هر وقت آشناییم با تکنولوژی بیشتر شد می زارم ببینید  

  

خودم که خیلی ذوق در وکردم کلا من از خرید لذت میبرم و خیلی خیلی کم پیش میاد بابت خرید چیزی پششیمون بشم  . سعید هم شب دید خوشش اومد به خصوص که عین سینی رو شمال قیمت کرده بودیم دوبرابر این بود قیمتش  

 

پنج شنبه که تولد خواهرم بود همه اهل بیت مامانم اینارو شوراندم که امروز واسه افطاری بریم پارک نزدیک خونه ما . چون این پارکه آخر هفته ها خیلی شلوغ میشه  . تصمیم گرفتیم وسط هفته بریم . من میخواهم ساندویج پیتزای مطبخ رویا جون رو درست کنم . قبلا یه بار درست کردم و توسط سعید تست شده و گواهی لذیذی گرفته. البته دیروز که ممو جون با اون کیک مرغش بدجوری دلبری کرد وسوسه شدم اونو درست کنم ولی سعید میگه اول یه بار واسه خودمون درست کنیم اگه خوب شد بعد اعلام عمومی کنیم البته من که مطمئنم خوشمزه س ولی فکر کنم این سعید شیطون گلوش پیش پیتزا ساندویجیه گیر کرده   

 

البته من خودم بدلیل اینکه قبلا خیلی اضافه وزن داشتم (هنوزم دارم ولی از حالت چاق به تپل تبدیل شدم البته به چشم سعید الان باربی ام) خلاصه اونقدر رژیمهای درست و غلط گرفتم که الان به جای معده آدامس خروس نشان توی شیمکم دارم و خیلی نمیتونم پرخوری کنم یعنی اصلا نمیتونم و غذام اندازه یه گنجشک مریضه (به قول مامانم) ولی آشپزی رو دوست دارم و عاشق اینم که غذاهای متنوع درست کنم و ببندم به ناف سعید واسه همین از بعد از عروسیمون من هی وزن کم کردم ولی سعید برعکس. الان که یه شیمک گرد باحال داره منم هی شیمکشو میمالم و میگم سعید پس کی بچه مونو دنیا میاری؟  

 سحر ها که اصلا نمیتونم چیزی بخورم خیلی خودمو بکشم یه ذره چایی طفلی سعید هم عذاب وجدان میگیره که فقط به خاطر اون بیدارمیشم ولی خودم دوست دارم سحرهارو. و همین که سعید جونم میفهمه و درکشو داره و مرتب ازم تشکر میکنه یه دنیا واسم ارزش داره. البته اولش بیدار شدن خیلی سخته بهخصوص که ما شبها دیر می خوابیم (به خاطر ساعت  کار سعید که دیر میاد خونه) صبحم که باید ساعت ۷.۳۰ پاشیم . امروز صبح حاضر بودم کل املاکمو توی بورلی هیلز ببخشم ولی نیم ساعت دیگه بخوابم ولی نشد دیگه این حس وجدان کاری منو از تختم کشید بیرون   

خلاصه امروز صبح هی به خودم میگفتم مگه بیکار بودی واسه امشب برنامه چیدی تازه متوجه شدم امروز روز پزشک هم هست و باید برم یه کادو واسه خواهر بزرگم و شوهر ش بگیرم قبل از اینکه برم خونه. حالا نمی دونم چی بگیرم ؟ مطبشون که چون سبک خاصی مبلمان شده و وسایل تزیینیش هم توی همون سبک خریدن دیگه چیزی نمیشه اضافه کرد کتاب بگیرم؟ یا واسه خواهرم شال بگیرم واسه شوشوش کراوات ؟نیدونم  

ولی الان خوشحالم که برنامه چیدم کلا من اول صبح کسلم ولی هر چی از روز میگذره اکتیوتر میشم . یه درس توی کانون زبان داشتیم که آدمهارو بر حسب فعال بودنشون توی ساعت روز به دو دسته تقسیم میکرد: 

۱)دسته اول که صبح ها با انرژی از خواب بیدار میشن و سحر خیزیو دوست دارن ولی هرچه به سمت شب میرن انرژیشون کمتر میشه  

۲)دسته دوم صبحها باید با کاردک از روی تخت جمعشون کنی ولی هر چی از  روز میگذره فعالتر میشن و تا آخر شب اکتیو و با انرژی هستند   

من جزو دسته دومم یعنی صبح که از خواب بیدار میشم هی نقشه میکشم که امروز عصر که اومدم خونه میخوابم یا توی تاکسی میخوابم ولی همچین که پامو از خونه میزارم بیرون یادم میره و هر چی میگذره نقشه فعالیت های جدید میکشم و یادم میره می خواستم بخوابم  

در نتیجه الانم کلی واسه شب شارژم ودارم نقشه میکشم چی بردارم قلیون هم ببریمو ... 

پیش به سوی پیک نیک  

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389ساعت | 12:21 ب.ظ توسط سانی | نظرات (2)